#کریشنا_پارت_244
احساس غريبي داشت ... که گويي به شدت با حس ترديدش مبارزه مي کرد اما هنوز برنده ي اين مبارزه تن به تن احساساتش مشخص
نبود .
لبخندي زد و بند هاي زره اش را محکم کرد . با گامهاي بلند و شمرده وارد سرسراي سلطنتي شد . نگاهش را به نمايندگان فرمانداري
هاي زير سلطه اش دوخت و گفت :
- خوش اومدين .
فرمانداران با ترديد زانو زدند و يک صدا گفتند :
- زنده باد شاه کريشنا .
کريشنا نگاه مقتدرانه اي به انها انداخت :
- بلند شين ... مي دونين براي چي اينجايين ؟
يکي از نمايندگان پاسخ داد :
- جنگ نزديکه ؟
کريشنا لبخند زد :
- درسته ... هر کدوم از شما لازمه پونصد تا سرباز به قصر و هزار سرباز به مرز تقديم کنين .
يکي ديگر از نمايندگان پرسيد :
- شما دوازده هزار تا نيرو براي مرز مي خواين ؟!
نماينده ديگري تکميل کرد :
- شيش هزار تا براي قصر ؟! جمعا هيجده هزار تا سرباز ؟ واقعا فکر مي کنين اينهمه نيرو لازمه ؟اصلا مي تونين از پس مخارج و
مکانشون بر مياين ؟ غربي ها اونقدر هم ترسناک نيستن ...
کريشنا روي تخت نشست و گفت :
- يعني نمي خواين اطاعت کنين ؟ هر فرمانداري که رد کنه ... دو برابر ماليات ميده .
سکوتي در سرسرا حاکم شد . کريشنا ابرويي تاب داد و در ادامه حرف هايش گفت :
- خب .. حالا که کس ديگه اي مخالف نيست ... بريم سر اصل مطلب ... سربازاي غربي چند نفر تخمين زده ميشن ....
پيتر گفت :
- سرباز هاي جنگجو و ماهر يا سرباز هاي عادي و يا مردمي که حاضرن تا پاي جون بجنگن ؟ همه غربي ها سرباز محسوب ميشن ..
romangram.com | @romangram_com