#کریشنا_پارت_243
- از کي ياد گرفتي ؟
- از برادرم .
- برادرت سربازه ؟
دخترک سرش را به نشانه تاييد تکان داد اما حرفي نزد . آيدن پرسيد :
- الان کجاست ؟
دخترک با بغض فروخورده اي پاسخ داد :
- کشته شده . هر دوشون .. پدر و برادرم ...
- چرا ؟
- نتونستن ماليات بدن . کريشنا هم به جاي خراج ازشون خواست تا من رو بهش تسليم کنن ... اما اونا اينکارو نکردن .
- مادرت زنده اس ؟
- اوهوم .. اما ديگه نمي تونه حرف بزنه .
آيدن زانو زد و به چشمان درشت و خاکستري دختر خيره شد و گفت :
- متاسفم . کريشنا تو رو براي چي مي خواست ؟
- نمي دونم ... مي گفتن دنبال فرزند خونده مي گرده .
- اسمت چيه ؟
- مليساندرا
آيدن سرش را پايين گرفت و زنجير طلايي را از لباس خودش باز کرد و تکه جواهر دودي رنگي را از کنار تاجش برداشت . جواهر که
درست هم رنگ چشمان مليساندرا بود را به زنجير آويخت و به گردن او بست . مليساندرا لبخندي زد و گفت :
- اما قربان .. اين ..
- گوش کن مليساندرا ... اين هديه اس ... از طرف من ... ازت مي خوام خوب تمرين کني ... مي خوام يه شواليه بشي با مهارت هاي بي
نظير . ما يه روزي همديگرو مي بينيم مليسا ... مي خوام اون روز قوي تر از هر مرد و زني باشي . از حالا فکر کن فرزندخونده مني
... من انتقام پدر و برادرت رو ميگيرم .. قول مي دم .
اشک در چشمان مليساندرا جمع شد . مي خواست خود را در آغوش آيدن بيندازد اما گويي جرات نمي کرد . آيدن اما اين شجاعت را به
او داد و در آغوشش کشيد . بازويش با اشک هاي مليساندرا تر شده بود .
romangram.com | @romangram_com