#کریشنا_پارت_242
کريشنا نيستيم ... موضوع ترجيح خودته و ديگران . تو مي توني قهرماني باشي که ازت ساختن .
آيدن زير لب گفت :
- من هيچ وقت يه قهرمان نبودم ...
- شايد يه روزي بشي ..
آدريان سوار بر اسبش شد و ادامه داد :
- با من مياي ؟
آيدن سرش را به نشانه منفي تکان داد . آدريان گفت :
- سر شام مي بينمت آيدن .
آيدن ناگهان صدا زد :
- آدريان ..
آدريان سر گرداند ، آيدن نفس عميقي کشيد و گفت :
- شمشيري که از دستش دادي ... اونکه مثل سازدهني و چنگت بود ... پيش منه .. فکر کنم اگه برگرده بهت بهتر باشه .
آدريان به افسار اسبش خيره شد و با لحن ناشناسي پاسخ داد :
- اون شمشير ديگه متعلق به من نيست ...
سپس بي انکه حرفي بزند راه قلعه را در پيش گرفت .
آيدن افسار اسبش را به دست گرفت و خلاف جهت آدريان حرکت کرد . تقريبا به منطقه کشاورزي و دامداري رسيده بود . مردم با ديدن
تاج نقره فام وليعهدي به او تعظيم مي کردند . آيدن کنار دخترکي ايستاد . دختر با چوب کوچکي به مترسک ضربه مي زد و انصافا با
مهارت اينکار را مي کرد . خشم پنهاني در تمام ضربات دخترک ديده مي شد . آيدن به او نزديک شد . دختر که نه يا ده ساله به نظر مي
آمد با ديدن او تعظيم کرد و ايستاد . آيدن لبخند زد و گفت :
- خيلي خوب شمشير مي زني ...
- ممنون سرورم .
آيدن موهاي لخت و شلاقي دخترک را نوازش کرد و پرسيد :
romangram.com | @romangram_com