#کریشنا_پارت_233
- شاه شکتي چه هديه اي از شرق فرستاده ها !!
- آها اين گروه رو ميگي ... آخرين چيزي که شايد آدريان براي عروسيش مي خواست يه گروه موسيقي شرقي بود ... اونم از طرف شاه
شکتي !
رزا خنديد و با شيطنت گفت :
- ميشه گفت يکي مونده به آخري ...
- آخريش چيه ؟
رزا چشمکي زد و گفت :
- عروسش ...
بريان ابرويي تاب داد :
- گفتم با من در اين باره شوخي نکن . اصلا تو چي ميگي ؟ فکر مي کردم از آدريان خوشت مياد ...
رزا پاسخ گفت :
- آره .. خوشم مياد اما خل که نيستم ... هيچ اميدي براي من نيست .. من حتي موفق نشدم يه بار از نزديک ببينمش ... تو هم که بخاري
ازت بلند نشد تا بالاخره يکي ديگه جاي من نشست .
رزا اما غمگين به نظر نمي رسيد . از سر سرخوشي لبخند زد و ادامه داد :
- بيا جفت تو هم اومد . تو مهموني مي بينمت .
بريان به پشت سرش نگاه کرد . دختر رقاص اسرارآميز به او نزديک مي شد . بريان لبخند زد . دختر گفت :
- ممنون به خاطر همراهيت ...
بريان گفت :
- منم بايد تشکر کنم ؟ به خاطر اونجوري سحر شدنم ؟
دختر خنديد و پاسخ داد :
- قلب شما خيلي قابل رسوخه ... باز و قابل رويت ...
- خب ...
دختر با لحن گيرا و لهجه غليظش گفت :
romangram.com | @romangram_com