#کریشنا_پارت_234
- متاسفم که عروس اين جشن مال شما نشد .
- شما شرقي ها خيلي درگير اين چيزايين .
- شايد ...
بريان که اندکي نرم تر به نظر مي رسيد ، گفت :
- شما خيلي خوب مي رقصين .. خيلي زيبا بود .
دختر به چشمان بريان خيره شد . صدايش عجيب و رازآلود بود :
- قلبت رو ببند ... نذار کسي رازهات رو بفهمه ... حراست از امانت با ارزشي که به تو سپرده ميشه .... سخت تر از اون چيزيه که
فکرش رو بکني ...
بريان بي انکه پلک بزند ، به دختر زل زده بود . دختر دست چپ بريان را فشرد و ادامه داد :
- من دارم بر مي گردم .. به اميدديدار ...
بريان که به خود آمده بود ، پرسيد :
- اسمت چيه ؟
دختر لبخند شيريني زد و پاسخ داد :
- کريشنا ...
بريان با عجله پرسيد :
- يعني چي ؟
- جلوه هفتم آفريننده .. الهه ي زمين ...
بريان دستان کريشنا را فشرد و به چشمان سياه و درشتش زل زد . کريشنا به سمت کاروان در حال حرکتش دويد . نگاه بريان به گامها
و مسير حرکت او اما عجيب و مبهم به نظر مي رسيد . "
صداي کوبيده شدن در ، آيدن را از ذهن بريان خارج کرد . سر بلند کرد و گفت :
- کيه ؟
- هاران هستم ... ميشه بيام داخل ؟
آيدن با بي حوصلگي جواب داد :
romangram.com | @romangram_com