#کریشنا_پارت_232

همراهش نگاه مي کرد . آدريان ، دياران چرخاند و به سمت بريان کشاند . دياران دست بريان را ميان انگشتانش گرفت و پرسيد :

- حالت خوبه بريان ؟

بريان اخم کرد وبا لحن مشوش و گيجي پاسخ داد :

- نه اصلا ...

سپس از کنار دياران گذشت و دوباره با دختر جادويي چشم سياه همراه شد . گيسوان بلند و بافته شده دختر با هر چرخ به طرز شگفت

انگيزي و چشمگيري تاب مي خوردند و سياهي سرمه و چشمانش با هر بار پلک زدن ، گيراتر و سحرکننده تر به چشم مي آمدند .

جمعيت نيز مات اين جذابيت و گيرايي شده بودند . سوز صداي دختر بيشتر شد و آوايش در قعر حنجره اش ناگهان ايستاد .

بريان که گويي ناگهان به خود آمده باشد ، از دختر چشم برداشت و از سالن رقص خارج شد و به سمت حياط رفت . آيدن(کرول) با

نهايت سرعت پشت سرش دويد .

بريان کنار حوض نشست و صورتش را خيس کرد . صداي موسيقي رازآلود گروه نمايش ، هنوز به گوش مي رسيد . بريان به بازتاب

تصويرش در آب خيره شد . صداي آشنايي او را صدا زد :

- چرا من فکر مي کردم بايد تو رو بيرون از جشن پيدا کنم ؟

بريان سر گرداند و اينبار لبخندي واقعي زد :

- واي خداي من ... خودتي ؟ رزا .

آيدن(کرول) نگاهش را به سمت مقصد چشمان بريان چرخاند . دلش فرو ريخت . رزا بود . به جواني و سرحالي اي که آيدن(کرول) به

ياد داشت . با همان چشمان آبي اقيانوسي و گيرا و موهاي پريشان . آيدن لبخند زد . اما بلافاصله به ياد آورد ؛ رزا نمي توانست او

را ببيند . چقدر دلش براي او تنگ شده بود . بريان به سمت رزا دويد و او را در آغوش کشيد و گفت :

- بالاخره به خودت مرخصي دادي ؟

- چه چشماي غمگيني ؟ چه صداي گرفته اي ...

بريان لبخند تلخي زد و گفت :

- انتظار داشتي چطور باشم ؟

- عروسي برادرته ... من قسم مي خورم اگه عروسي برادر من بود ... الان داشتم شراب مي خوردم و مي رقصيدم و توي جشن تخت

خواب شرکت مي کردم .

- اصلا روي مود شوخي در اينباره نيستم .


romangram.com | @romangram_com