#کریشنا_پارت_231
از اون گرفتي و همونجا کاشتي ...
آدريان اخم کرد و ساکت شد . با گامهاي کوتاه دوباره روي تخت مرمرين برگشت و دست هاي دياران را فشرد . دياران پرسيد :
- حالت خوبه ؟
آدريان بي مقدمه پرسيد :
- تو هنوز به آيدن فکر مي کني ؟
دياران اخم کرد و گفت :
- نه بعد از اينکه باعث مرگ پدرم شد ...
- فکر مي کني اون باعثش شد ؟
- حماقت هاي اون پدرم رو به کشتن داد .
آدريان به چشم هاي دياران خيره شد و پرسيد :
- و من مردي هستم که الان تو رو تسخير کرده ؟
- اين حرفا چيه آدريان ؟ چيزي شده ؟
آدريان لبخند خشکي زد و گفت :
- چيزي نيست ... با من مي رقصي ؟
آدريان با گامهاي متين و آرام وارد سالن رقص شد . بريان سعي کرد از او فاصله بگيرد اما دختر چشم مشکي و رقاص نمايش بازوي
او را گرفت و با لهجه غليظ شرقي اش گفت :
- رقص رو رها نکن ...
بريان ايستاد . چشمان زغالي دختر رقاص او را خلع سلاح کرد . نوازندگان با تمام شور و هيجان موسيقي تندي را آغاز کردند . بريان
خودش را به همراه شرقي اش سپرد . مي خواست بخندد اما گويي لبخند را از لبانش دزديده بودند . همراه بريان اين بار خودش آواز را
آغاز کرد . سوز صدايش قلب آيدن (کرول) را لرزاند . بي شک تاثير چندين برابري روي بريان گذاشته بود که وسط سرسرا ايستاده و
به دختر خيره مانده بود . نه اشکي مي ريخت و نه واکنشي نشان مي داد . تنها با چشماني اندوهگين و غمبار به رقص سحرانگيز
romangram.com | @romangram_com