#کریشنا_پارت_229
از کنارش گذشت . مردم دايره بزرگي در وسط سرسرا خالي کردند . گروه نمايش با شکوهي وارد سالن شدند که از مردم هندوستان به
نظر مي آمدند . با چهره هايي تيره و چشماني سياه و لباس هاي رنگارنگ و ابزارآلات موسيقي عجيب . جمعيت به افتخار گروه نمايش
دست زد و رقص و آواز و ترانه آغاز شد . جشن عروسي از همه جهت بي نطير بود . براي بريان اما گويي به تلخ ترين شيوه مي
گذشت .
شاه دالويش با گامهاي نقتدرانه اي به بريان نزديک شد و گفت :
- نمي خواي با برادرت شراب بنوشي ؟
- پدر ميشه من رو از اجراي سنت ها معاف کنين ؟
شاه دالويش شانه راست بريان را فشرد و پاسخ داد :
- تو برادرشي بريان .... به هيچ قيمتي نبايد خودت رو ازش بگيري ...
- شايد بهتر بود شما برادر واقعي آدريان رو ازش نگيرين .
شاه دالويش اخم کرد و گفت :
- براي آدريان هيچ برادري واقعي تر از تو نيست ... فکر مي کردم موافق سياست هاي من در قبال شورشي هاي طرفدار علم هستي ...
بريان پاسخ داد :
- چرا پدر .. هستم .. موافق همه سياست هاتون .. حتي معتقد به سخت گيرانه تر عمل کردن ... اما نه در قبال برادرم .. نه براي آيدن.
- آيدن ديگه برادرت نيست .
- با بيان يک جمله نمي تونين پيوند برادري ما رو از هم بپاشونين .
شاه دالويش يکي از ابروهايش را بالا برد :
- من با يه جمله اين پيوند رو ايجاد کردم ... با يه جمله هم مي تونم از بين ببرمش ...
- برادري ما به کلمات بند نيست .
- پس به چي بنده .. به خون .. به رگ .. يا به ريشه ؟
بريان خواست جواب بدهد اما شاه دالويش پيش دستي کرد و ادامه داد :
- بريان ... برادري شما با کلمات به وجود اومده ... با کلمات هم از بين ميره ... اما اين که اون واژه ها چي هستن خيلي مهمه ... واژه
ها گاهي از خون و رگ و ريشه هم قدرتمند ترن .
romangram.com | @romangram_com