#کریشنا_پارت_228
جمعيت همزمان جام هاي نوشيدني اشان را بالا بردند و گفتند :
- سلامت باشند .
آيدن نگاهي به ابتداي فرش آبي رنگ انداخت . آدريان در لباس نيمه بلند و سرمه اي رنگ و تاجي نقره اي با نگين هاي آبي تيره ،
درحالي که عصاي سنگي و درخشاني به دست داشت از اسب پايين پريد و به سمت تخت مرمرين حرکت کرد . لبخند مي زد اما چهره
اش ، به سختي اين لبخند اجباري را تاب مي آورد . بريان يک قدم جلو برداشت و به آدريان نگريست . آدريان سعي کرد از او چشم
بدزدد . بريان اما همچنان به اوئ خيره ماند تا به تخت مرمرين رسيد .
آيدن ( کرول) باشنيدن صداي هوراي جمعيت سرگرداند . اينبار دياران از کالسکه طلايي اش دست در دست مرد ميانسال و خوشقيافه
اي پياده شد . لباس سفيد الماس نشان و فوق العاده چشمگيري به تن داشت و صورتش با توري شيشه اي وار پوشانده شده بود .
دستانش درخشش بي نظيري داشت . دياران دست در دست مرد ميانسال که لباس راهب ها را به تن داشت ، به سمت تخت مرمرين
حرکت کرد . شاه دالويش در ميانه راه دست دياران را گرفت و راهب به سمت آدريان رفت .
بريان نگاهش را به سمت دياران برگرداند . دياران که همچنان سرش را پايين گرفته بود ، گامهاي نزديک به بريان را اندکي کندتر
برداشت . بريان يک قدم به عقب رفت . گويي تماشاي اين لحظات از حد تحملش خارج بود . قلب آيدن(کرول) لرزيد . دلش به حال بريان
مي سوخت . شاه دالويش دست دياران را به راهب سپرد و راهب دست آدريان را به دست او گره زد و گفت :
- شما از اين پس زن و شوهريد .
آدريان تور دياران را بالا زد . دياران از هر زماني زيباتر شده بود . چشمانش برق مي زد و صورتش گويي مي درخشيد . آدريان گفت
:
- از حالا تا پايان عمرم .
دياران هم لبخند زد و گفت :
- از اين لحظه تا آخرين نفسم .
آدريان به دياران نزديک شد تا او راببوسد . بريان اما ناگهان سرگرداند و در حالي که نمي توانست مقابل اشک هايش مقاومت کند به
گوشه سرسرا رفت . آيدن (کرول) بريان را تعقيب کرد که آرام و در سکوت در حالي که قطرات اشک به بغضش غلبه کرده بودند ،
روي يک صندلي چوبي نشسته بود و بطري شرابش را جرعه جرعه مي نوشيد . نگاه بريان روي آيدن ثابت ماند ، اما گويي او را نمي
شناخت . آيدن نفس راحتي کشيد اما براي حرف زدن با او ريسک نکرد . نمي خواست خللي در خاطراتش پديد آورد . بنابرين به آرامي
romangram.com | @romangram_com