#کریشنا_پارت_227
حتي يه خراش برداري ...جنايت هاي دنياي ادم ها رو که يادت نرفته ؟ داري سنگ همچين جهاني رو به سينه مي زني ؟
- يه جوري حرف مي زني انگار خودت پيام آور صلح به دنياي آدمايي ... تو هم مي خواي جنايت راه بندازي .
- اينقدر زود قضاوت نکن آيدن .
آيدن بي آنکه کلمه ديگري بگويد به سمت در ورود قلعه حرکت کرد .
به اتاقش که رسيد ، در را با نهايت قدرت پشت سرش بست و روي تخت دراز کشيد . خشم و ترديد تمام قلبش را احاطه کرده بود . اين
شک لعنتي عاقبت او را از پا در مي آورد . کفش هايش را با عصبانيت به سمت ديوار پرت کرد . کفش برگشت و به گوشه سر بريان
خورد . آيدن با ناراحتي از جا برخست و کفش را از کنار سر بريان برداشت و به او نگا کرد که چه آرام و بي حرکت خفته بود . نمي
دانست چرا اينقدر قلبش نسبت به بريان نرم است . از اين حس مي ترسيد . اين احساس از جنس همان حسي بود که اوايل نسبت به
آدريان داشت . احساسي که تا به امروز آيدن را مي ازرد . احساسيه آيدن را غرقاب ترديد فرو برده بود . حسي که حتي گاه به عشقش
نسبت به کريشنا هم غلبه مي کرد . احساسي که آيدن را کنار آدريان نگه مي داشت .
فصل چهارم :
يخ زده ها
" تمام قصر با گل هاي رز سفيد و آبي تزيين شده بود . راه باريک دروازه قصر تا سرسراي بزرگ و داخل تالار را فرش مخمل آبي
رنگي پوشانده بود که به دو تخت مرمرين منتهي مي شد . جمعيت زيادي در قصر حضور داشتند و تارزن ها لحظه اي از نواختن دست
بر نمي داشتند . آيدن ( کرول ) با گامهاي کوتاه و با احتياط ميان جمعيت قدم مي زد تا مبادا با بريان برخورد کند چون بي شک در اين
دنياي ذهني و خاطرات و افکار بريان ، هيچ کس جز خود او قادر به ديدن تصوير ذهني آيدن(کرول) نبود .
چهره قصر حکايت از جشني با شکوه داشت . بريان اما در سکوت و اندوهي عجيب به يکي از ستون هاي قصر تکيه کرده و به تخت
هاي مرمرين خيره شده بود . آيدن خودش را از معرض ديد او دور کرد ، البته مطمئن نبود که اصلا بريان در اين برهه از خاطراتش
آيدن (کرول) را مي شناسد يا نه .
صداي جارچي همهمه ي ميهماني را ساکت کرد :
- پرنس آدريان ، وليعهد ، به همراه دوشيزه دياران ... سلامت باشند .
romangram.com | @romangram_com