#کریشنا_پارت_221
- و نمي دوني که من چقدر به خاطر اينجا بودنت خوشحالم ...
- به خاطر وفاداري اون تخت لعنتي .. نه ؟
آدريان با سرش نفي کرد :
- اينقدر بي رحم نباش آيدن .
* * *
روي بلندترين کنگره قصر ايستاد و به شهر خيره شد . مي توانست صداي شکستن استخوان هاي حکومتش را بشنود . مي توانست جان
سپردن پادشاهيش را به چشم ببيند . نه پيتر و نه ژوليت و نه آيدن و نه حتي بريان ، هيچ کس ديگر همراه لحظات تلخش نبود . نگاهش
را برگرداند و به الويس انداخت . بارها به خيالش رسيد بيدارش کند . فکر مي کرد شايد همخون بودنشان الويس را کنار او نگهدارد اما
عاقلانه که مي انديشيد ، به اين خيال خام مي خنديد . الويس پس از سه سال حبس در زندان قصر بي شک ديگر هم پيمان او به حساب
نمي آمد .
سر گرداند و دوباره به شهر نگريست . حق با پيتر بود . قصر بوي خون مي داد، بوي سقوط حکمرانش را ...
همانطور که بريان هميشه مي گفت که فواره در اوج خود فرو مي ريزد ، قدرت و حکومت کريشنا هم در اوج خود به سمت نابودي مي
رفت . با اين همه از کاري که کرده بود پشيمان نبود . به هيچ وجه . مي ارزيد ... حتي به قيمت شکسته شدن ستون هاي قصرش و از
هم پاشيدن قدرتش ... مي ارزيد به اين که پس از قرن ها از پشت نقاب مردانه اش بيرون بيايد و خودش باشد .
سعي کرد صداي پيتر را تقليد کند :
- قربان ... نفرات غربي ها خيلي بيشتر و با انگيزه تراز ماست .. ممکنه هر آن قرق رو بشکنن .
خودش به خودش پاسخ داد :
- نه پيتر .. ما مي تونيم مبارزه کنيم ... به شرطي اينکه جنگ به داخل شهر کشيده نشه .
صداي زمخت بريان را تقليد کرد :
- غربي ها رو دست کم نگير کريشنا .. اونا هر کاري مي کنن تا جنگ رو به کوچه ها بکشونن ... مردم هم که حالا با اونا هم صدان و
تو رو فريبکار و دروغگو مي دونن .. يه تلنگر کافيه تا شورش اتفاق بيفته .
خودش دوباره پاسخ داد :
- ما نمي ذاريم ... قواي دفاعي ما اين اجازه رو نمي ده ...
romangram.com | @romangram_com