#کریشنا_پارت_222

به جاي بريان حرف زد :

- ارگان دفاعي ما از هميشه ضعيف تره ... ما محکوم به شکستيم .

با خودش گفت :

- من سالها حکومت کردم ... سالها قدرتمند بودم ... بالاخره بايد يه جوري تموم بشه . نمي ذارم اون غربي هاي لعنتي تمومش کنن . اونا



به زندگي من پايان نمي دن .

چشمانش را بست و روي نرده هاي کنگره ايستاد . سقوط از ارتفاع راه خوبي براي مرگ بود .تجربه يک پرواز در آخرين ثانيه هاي

زنده بودن . براي او که قرنهابه هر دري براي زنده ماندن زده بود . براي او که حتي راضي به برگزيدن شيوه زندگي هيولاواري براي



فرار از مرگ شده بود . پرواز پايان باشکوهي بود . آن هم از اين کنگره بلند که بلند ترين نقطه شهر بود . ديوار را رها و دستهايش را



باز کرد . نمي خواست به پايين نگاه کند . مي خواست به پرواز بينديشد نه به سقوط . درست مانند زندگي نفرين شده اش که هر بار در



سراشيبي و سقوط تصور کرد ، پرواز مي کند و هر بار بيش از پيش به قعر چاه تاريک سرنوشت نزديک شد . اين بار هم مي خواست

تصور کند اين سقوط پروازيست ابدي که به پايان نفس زدنش ، ختم مي شود . باد ميان موهايش مي پيچيد و صورتش را مي نواخت .

چشمانش را بست ، پاهايش را شل کرد و تنش را به جريان تند باد سپرد .

دستاني نحيف او را به شدت به سمت داخل کنگره کشيد و به گوشه اي پرت کرد . کريشنا با ضربه محکمي به ديوار خورد و در حالي

که از شدت درد چشمانش باز نمي شد ، غرولند کنان گفت :

- به خاطر اينکار اعدامت مي کنم .

صداي نازک و بي خشي پاسخ داد :

- اين حماقت ها ازت بعيد نيست .

چشم گشود . ژوليت خشمگين و معترض به او نگاه مي کرد . به سختي از جا برخاست و بي هيچ حسي گفت :

- از کاروان پيتر جا نموني .

ژوليت با عصبانيت فرياد زد :


romangram.com | @romangram_com