#کریشنا_پارت_220

آيدن اما با لحن سردي گقت :

- چي مثلا ؟ اينکه بپرسي سر الويس چي اومد ؟ اصلا يادت بود که بپرسي ؟

لبخند بي حس لبان آدريان ، محو شد :

- تو کاملا منو گيج کردي ... با اون سوالات ... الويس رو هم آوردي ؟

آيدن نگاهش را از آدريان برداشت :

- مايکل به خاطر نجات الويس مرد ... اما نتونستن نجاتش بدن .. الويس هنوز توي قصر کريشناست ... کي مي دونه چه بلايي سرش

مياد .

آدريان دستش را روي شانه آيدن گذاشت و گفت :

- نگران نباش .. ما نجاتش مي ديم ... بهت قول مبدم .

- آره مي تونم روي قولت حساب کنم آدريان ... فقط به شرطي که يک ساعت ديگه يادت نره الويسي هم توي دنيا وجود داره .

آدريان ابرويي تاب داد و گفت :

- تو چت شده آيدن ؟ انگار خودت نيستي ... ما با هم اون تخت رو پس مي گيريم آيدن ...

تمام وجود آيدن داغ کرده بود :

- من به اون تاج و تخت مسخره اهميتي نمي دم آدريان .

- ما الويس رو نجات مي ديم ... مثل اينکه يادت رفته چقدر براي رسوندن من به پادشاهي مصمم بودي ... آيدن ... فقط بهم بگو چي شده



؟ از چشمات داره ترديد مي باره ...

بغض گلوي آيدن را فشرد و بي هيچ هرس و يا ترديدي پاسخ داد :

- من بهش علاقه دارم ... من عاشق اونم .

آدريان نگاهش را از آيدن دزديد و گفت :

- غير قابل حدس هم نبود . فکر مي کردم رابطه ما خيلي بيشتر مي ارزه ...

آيدن گفت :

- اگه دوستي با تو برام بي ارزش بود ادريان ، الان اينجا نبودم .

آدريان بازوي آيدن را فشرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com