#کریشنا_پارت_219
چند قرن نشسته و تماشا کرده من توي بدبختي زندگي مي کنم .. توي مرزهايي که بهش تعلق ندارم .
- اون مي خواست تخت شاهي رو بهت بده ووو فقط مي خواست تو پدرش باشي ...
آدريان خنديد و گفت :
- تو اونو خوب نميشناسي ...
- و تو اونو خوب ميشناسي ؟ تو که هيچ وقت کنارش نبودي ...
- شايد کريشنا رو خوب نشناسم آيدن اما مي دونم طمع يعني چي ... هيچ چيز بدتر از طمع براي يه پادشاه نيست .
آيدن با خشمي بي لجام گفت :
- چرا يه چيز هست ... غرور .
آدريان با تحکم گفت :
- خشمت رو کنترل کن آيدن . تو توي جبهه اي هســــ
پيش از انکه آدريان حرفش را کامل کند ، نگهباني به سمت آنان آمد و تعظيم کرد و رو به آيدن گفت :
- سرورم ... ميشه بگين تخت مهمان شما رو کجا بذاريم ؟
آيدن بي انکه به آدريان نگاه کند ، پاسخ داد :
- همينجا توي اتاق من ...
آدريان با تعجب پرسيد :
- تخت مهمون ؟
- ماجراش طولانيه ... بعد از فرار شما کريشنا بريان رو به اغما فرستاد ... تبعيدش کرد ... منم از قصر خارجش کردم .
آدريان که گيج به نظر مي رسيد ، گفت :
- يه دقيقه صبر کن . بريان رو با خودت آوردي ؟ يعني کريشنا الان بريان رو با خودش نداره ؟
آيدن با بي حوصلگي به پشت سر آدريان اشاره کرد و گفت :
- نه .. ديگه بريان رو نداره ... خودت ببين .
آدريان برگشت . بريان روي نختي مجلل و متحرک با آرامش دراز کشيده بود و نگهبانان او را به اتاق آيدن مي بردند . آدريان نگاه
تحسين اميزي به آيدن انداخت و گفت :
- تو خيلي باهوشي ... برو استراحت کن آيدن ... خيلي چيزا هست که بايد بذاريمش براي فردا ...
romangram.com | @romangram_com