#کریشنا_پارت_217



مشکي و جواهر نشاني به تن داشت و نيم تاج طلايي_ نقره اي اش بيش از همه چيز به چشم مي آمد :

- آيدن ... واقعا از ديدنت خوشحالم .

آيدن اما لبخندي تصنعي زد . هيچ حسي براي ابراز نداشت . اصلا نمي دانست بايد به ادريان چه بگويد . تنها به چشمهاي آتشينش

خيره شد و سکوت کرد . آدريان با تعجب پرسيد :

- چي شده ؟

هاران به جاي آيدن پاسخ داد :

- ما مايکل و ليام رو از دست داديم .

آدريان با صداي آرامي گفت :

- متاسفم ... حال رزالين چطوره ؟

آگوستا گفت :

- خيلي بد ، سرورم ... هيچ چيز آرومش نمي کنه .

- گيلن کجاست ؟

- زخميه قربان ... فرستادمش به اتاق درمان .

آدريان نفس عميقي کشيد و رو به هاران گفت :

- بريد استراحت کنين ... ممنون بابت شجاعتتون .

آگوستا با ترديد و شرم گفت :

- سرورم ... مي تونم يه خواهشي ازتون بکنم ؟

آدريان با سر پاسخ مثبتش را بيان کرد. آگوستا ادامه داد :

- سرورم ... اگه ممکنه و ميشه ... لطفا براي ديدن رزالين بريد .. شخصا .. ديدن شما که باهاش همدردي مي کنين ... شايدبهش تسکين

بده .

آدريان خيلي ناگهاني به آگوستا نگاه کرد . چشمان آدريان احساس عجيبي منتقل مي کرد که آيدن تا کنون مانند آن را نديده بود . از آن



چشمان سرخ ، تبختري عجيب مي باريد . آگوستا سرش را پايين گرفت و شرمگينانه به پاهايش زل زد :


romangram.com | @romangram_com