#کریشنا_پارت_216

رو جلوي دروازه ي قصر کريشنا زنده زنده دفن کردن ... مايکل و رزالين قسم خورده بودن انتقام بگيرن ...

آيدن سرش را پايين گرفت و پرسيد :

- به چه جرمي ؟

آگوستا به آنها ملحق شد و پاسخ داد :

- استقلال طلبي ... ما نمي خواستيم بخشي از امپراطوري کريشنا باشيم و اون حتي حاضر نشد به درخواستمون گوش کنه ... اون گفت

حتي حاضر نيست يک وجب از خاک ما رو مستقل کنه و از دست بده .... حتي با استقلال صرفا قلعه سياه هم موافقت نکرد ... در حالي

که ما با قرنطينه کنار اومده بوديم .. و فقط مي خواستيم با استقلال براي مردممون زندگي راحت تري فراهم کنيم .

آيدن با استيصال گفت :

- تمومش کنين ... ديگه نمي خوام بشنوم .

هاران پرسيد :

- چي اذيتتون مي کنه ؟

آيدن به هاران نگاه کرد . پاسخ هاران ، اين بود که آيدن نمي خواست فرشته اي که از کريشنا در دل و ذهنش ساخته بود ، به شيطاني



بي رحم مبدل شود . اما جواب هاران را اينگونه داد :

- راه .. راه داره اذيتم مي کنه ...

آگوستا به رو به رو اشاره کرد و گفت :

- خب .. پس مشکلتون حل شده .. رسيديم .

دروازه عظيم و سنگي و خاکستري رنگي مقابلشان خودنمايي مي کرد . دروازه با سر و صداي زيادي باز شد و آيدن به راه ورودي قلعه



سياه قدم گذاشت . درست مانند قلعه شرقي ، سنگهاي يکسره و تراشکاري شده قلعه را ساخته بود . عملا تفاوت چنداني با قلعه سپيد

نداشت ، تنها تفاوت چشمگير و عمده اين سازه ، رنگ تيره و سياه آن بود . حال روحي هيچ کس در شرايطي نبود که آيدن درباره

معماري و جنس سنگ اين قلعه بپرسد . همه به خاطر مرگ مايکل در اندوه و خشمي طوفاني فرو رفته بودند .

به محض ورودشان به داخل قلعه ، از انتهاي راه رو آيدن مي توانست برق سرخ چشمان آدريان را تشخيص دهد که با لبخندي

رضايتمندانه به سمت او مي امد. سه تن ديگر در لباس يک دست خاکستري و سياه او را همراهي مي کردند . آدريان لباس فاخر قرمز و


romangram.com | @romangram_com