#کریشنا_پارت_215
وقفه و شديد روي گونه هايش جاري بود . رزالين فرياد زد :
- کريشنا ... با دستاي خودم مي کشمت و حنجرت رو از گلوت بيرون مي کشم ... توي اسکلت سرت شراب مي خورم ... به ازاي هر يک
از برادرام يه جمجمه ي پر ....
قلب آيدن فرو ريخت . صداي کريشنا در ذهنش مي پيچيد: "اينا مردم قلعه غربي هستن آيدن ... کسايي که ترجيح مي دن بدن عريان من
رو به کرکس ها بدن و پوست تنم رو از پوشال پر کنن "
به خودش نهيب زد . آيا اينجا جايي بود که بايد مي ايستاد . در کنار دشمنان کريشنا ؟ دشمناني که آرزوي نوشيدن شراب در استخوان
کاسه سر کريشنا را داشتند . کريشنا ، زني که آيدن با تمام وجود عاشقش بود .
آيدن مي توانست از دور برج هاي کوتاه و بلند قلعه سياه را ببيند . سازه اي به بزرگي قلعه سپيد ، که ظاهرا از نظر معماري تفاوت
چنداني با همتاي شرقي اش نداشت . هر چه بيشتر به دروازه غرب نزديک مي شدند ، تشويش درقلب آيدن بيش از پيش قليان مي کرد .
مي ترسيد با آدريان رو به رو شود . مي ترسيد پايش را در قرنطينه کريشنا بگذارد . دلش آشوب بود . آشوبي که آيدن ، نمي توانست
درک کند . باورش نمي شد که اينهمه براي کريشنا دلتنگ شده باشد .
رزالين همچنان کنار جسد بي جان مايکل نشسته و با ناباوري به آن زل زده بود . گيلن که حالا تقريبا به هوش آمده بود ، مدام در پي
راهي براي دلداري رزالين مي گشت اما گويي هيچ طريقي براي آرامش رزالين وجود نداشت . آيدن با هاران همگام شد و پرسيد :
- رزالين خانواده ديگه اي داره ؟
- نه ... اون چهار برادر و يه خواهر داشت ... هر شيش نفرشون عضو شواليه هاي سياه بودن ... کريشنا سه تا برادر رزالين رو کشت
و سرشون رو جدا کرد و سر هرکدوم رو به تن يکي ديگه گذاشت .. هيچ وقت يادم نمي ره ... جلوي همين دروازه غرب ... رزالين و
مايکل و ريما ايستاده بودند ... در حالي که کريشنا بهشون مي گفت پازل رو کامل کنن و سر ها روي بدن اصليشون بذارن ...
مو به تن آيدن راست شد . نمي توانست اين اعدام وحشيانه را حتي تصور کند . باور نمي کرد ، درباره کريشنا صحبت مي کنند . اگر
هاران با او پيمان خون نبسته بود ، بي شک آيدن تمام اين حرف ها را انکار مي کرد و پس مي زد اما حالا چاره اي جز پذيرشش
نداشت . هاران ادامه داد :
- مادر رزالين همون لحظه خودش رو کشت . به چند ماه نکشيد که ريما نقشه ترور کريشنا رو کشيد ... اما بريان شکستش داد و ريما
romangram.com | @romangram_com