#کریشنا_پارت_214
آگوستا گفت :
- شما سالار رو نميشناسي آيدن ... سالار اشتباه نمي کنه ...
آيدن خنديد و جواب داد :
- خب فعلا که حرفاش متناقض در اومد .. اون معتقده من شاه ميشم !
هاران ابرويي تاب داد و گفت :
- اون گفته تخت شما رو مي خواد ... اما نگفته شما رو به دست مياره . شما تاجي از طلا نخواهيد داشت .. واضحه .. شما تاج نقره ي
وليعهدي رو داريد و خواهيد داشت .
آيدن اما به قسمت ديگري از پيشگويي سالار انديشيد " اين عطش در طول اعصار شاه هاي زيادي رو به زانو در آورده تا اوني که مي
خواد رو به دست بياره و تو پادشاهي هستي که تخت مي خواد "
آگوستا حرف هاي هاران را تکميل کرد :
- آدريان يک بار ديگه ما رو به علم مسلط مي کنه ... يک بار ديگه جادو حاکم دنيا ميشــــ ...
اما صداي فرياد رزالين حرف هاي آگوستا رو قطع کرد :
- مــــايکل .... نه .. نه ... بيدار شو مايکل ... تو بايد تحمل کني ...
مايکل به شدن به خود مي لرزيد و چشمانش باز شده بود اما قرنيه نداشت و سفيد بود . دستهايش رنگ پريده و صورتش کبود شد . آيدن
شيشه کوچکي از خون تکشاخ را از جيبش بيرون آورد و گفت :
- رزالين .. اين تنها راهه ... اينو بده بهش ...
رزالين فرياد زد :
- نه ... اينکارو نمي کنم ...
مايکل دچار تشنج شد و به شدت تکان مي خورد . قفسه سينه اش بالا آمده بود و زخمش به شدت خونريزي کرد . رزالين سر مايکل را
در آغوش گرفت .
- نه .. تو من رو ول نمي کني مايکي ... تو نمي ري سراغ لئون .. تو نمي ري ... مايکل ..خواهش مي کنم
از دهان و بيني مايکل هم خون جاري شد . لخته هاي سرخ تمام لباس هايش را سرخ کرد . رگ هاي زير چشمش متورم سياه شده بود و
در ميان اشک ها و فرياد هاي رزالين مايکل براي هميشه خاموش شد . رزالين از عمق وجودش فرياد کشيد و گريست . اشک هايش بي
romangram.com | @romangram_com