#کریشنا_پارت_207

پاسخي به خودش نداشت . واقعا نمي دانست اگر مي توانست چه کسي را مي کشت ؟ شايد خودش را ... اما او که نمي مرد .. تنها به

هيولاي ترسناک و غير قابل کنترلي تبديل مي شد که خشم بر او چيره است .

سالار گفت :

- بهتره بخوابين ... نزديک صبح کاذب وقتي گاري اماده شد ، بيدارتون مي کنم .

آيدن کنار بريان دراز کشيد . مي توانست صداي رزالين را بشنود که به آرامي هق هق مي کرد . هاران هم گنار گيلن و آگوستا به

خواب رفته بود . سالار اما از کلبه بيرون رفت و آهنگ غم انگيزي را زير لب زمزمه مي کرد . آيدن نگاهش را به بريان دوخت و سپس



چشمانش را بست .

" بريان کنار حوض بزرگ قصر نشسته بود به فواره هاي روشن نگاه مي کرد . سازدهني درخشاني به لب گرفته بود و نواي ملايمي را

مي نواخت . آدريان با چهره عصبي و تاج نقره اي رنگي به سر به او نزديک شد . بريان سر گرداند و با لحن غم آلودي گفت :

- اومدي ؟ نتيجه چي شد ؟

آدريان سري به نشانه شکست تکان داد و گفت :

- پدر لجوج تر از اين حرفاست ... تازه گفته دياران به هيچ وجه مخالفتي نداره ...

بريان به سختي مقابل بغضش ايستاد و با صداي گرفته اي گفت :

- نمي دونم چرا داره انکارش مي کنه ... آدريان ... نمي فهمم چطور داره احساسش رو ناديده ميگيره . اون من رو بوسيد .

آدريان نيم نگاهي به بريان انداخت و پرسيد :

- خب بعدش چي گفت ؟

- هيچي .. يعني اصلا موقعيت طوري نبود که حرف بزنه .. فقط به من خيره شد و من رو بوسيد ... آدريان من فکر مي کردم علت

انتخاب آيدن ... پدرش بوده .. نه خودش .. فکر مي کردم بعد از رفتن ايدن هم اگه با ازدواج با تو مخالفت نمي کنه پدرشه ... اما ...

حالا ... آدريان پدر دياران مرده ... و اون ..

آدريان چنگ درخشنده و زيبايي که کنار بريان روي نيمکت بود را برداشت و به دست گرفت و بازي بي قاعده اي را با تارهاي آن سر

گرفت و گفت :

- برو با خودش صحبت کن بريان ... اينقدر اينجا نشين و واسه خودت ساز نزن ... اون بايد بدونه چي توي دلت ميگذره . دياران بهت

علاقه داره ... فقط عنوان نمي کنه ... يعني بعد آيدن ... منظورم اينه که آيدن ممکنه يه روزي انتخاب خودش بوده باشه ... اما مطمئن


romangram.com | @romangram_com