#کریشنا_پارت_206

سالار اينبار کنار گيلن نشست و گفت :

- درسته ... من انسان نيستم .. من يه دورگه ام ... دورگه الف _ سانتور . اما به لطف رگ سانتور ها ... مي تونم ببينم چه آشوبي توي

زندگيته آيدن .

- من به پيشگويي اعتقاد ندارم .

- چه داشته باشي و چه نه پيشگويي حقيقت داره .. _ از جا برخاست و به چشمان ايدن خيره شد و ادامه داد _ مراقب باش که

شمشيرت اولين بار به خون چه کسي آغشته ميشه .

آيدن پوزخندي زد و گفت :

- خب ... واضحه يه جاي کار مي لنگه .. من اصلا شمشير ندارم .

سالار دستش را درون آتش شومينه فرو برد و از قلب آتش شمشير درخشان و با هيبتي بيرون کشيد و به دست آيدن داد . آيدن شمشير

را به دست گرفت و به آن خيره شد . برق آتش درون فلز صيقلي تيغ دو لبه اش چشمان آيدن را محسور کرد . احساس قدرت و هيبت

عجيبي وجودش را فرا گرفت . شمشير را به گوشه اي گذاشت و گفت :

- بايد الان به پيشگويي اعتقاد پيدا کنم ؟

- پدر من يه سانتور فوق العاده بود . يه پيشگو که نظيرش پيدا نمي شد . کريشنا يه روز با همين لحن پيشگوييش رو به تمسخر گرفت و



گفت که بهش باور نداره اما وقتي پدرم يه جمله دربارش گفت ... اونو زنده زنده سوزوند ...

آيدن سرش را پايين گرفت و گفت :

- متاسفم .

- مي دوني اين يعني چي ؟

- يعني چي ؟

سالار نگاهش را به آتش دوخت و گفت :

- يعني يه جايي توي اعماق درونش ..بهش معتقد بود .

آيدن به سمت پنجره رفت و شمشيرش را کنار طاقچه قرار داد . نگاهش را به تيغه تيز و براق آن دوخت . يعني نخستين کسي که خونش



تيغه اين شمشير را مي شست چه کسي بود ؟ با خود انديشيد ... از چه کسي متنفر يود ؟


romangram.com | @romangram_com