#کریشنا_پارت_205
آيدن سر بلند کرد . مرد قوي هيکلي با ريش بلند و چشماني زرد اخرايي و بي روح به او زل زده بود . موهاي بلند پيرمرد پشت گردنش
بسته شده بود و ريش لخت و نامرتب و سفيدش تا پايين گردنش مي رسيد . لباس کهنه اما تميزي به تن داشت و اسکلت پنجه اي شبيه
شير دور بازويش بسته شده بود . آيدن از جا برخاست و پرسيد :
- شما ؟
اما صداي رزالين پاسخش را داد :
- سالار ... بالاخره اومدي ... مايکل ... مايک .. _ رزالين در حالي که نمي توانست در برابر گريه مقاومت کند ادامه داد _ اون و گيلن
حالشون خوب نيست .
سالار با آرامش سرش را تکان داد و رزالين را در آغوش گرفت و گفت :
- نگران نباش رزالين ... من نجاتش مي دم ...
آيدن پشت سر سالار و رزالين وارد کلبه شد . سالار نبم نگاهي به بريان انداخت و با بي اهميتي کنار مايکل نشست و به بررسي زخم
هايش پرداخت . آيدن با حيرت با او نگاه مي کرد و پودر عجيبي را روي زخم ها مي ريزد . سالار آيدن را مخاطب قرار داد :
- اميدوارم توي کلبه من اذيت نشده باشين .
آيدن بلافاصله پاسخ داد :
- اينجا خيلي عاليه .. از اون قصر خيلي بهتره .
سالار مقداري آب جوش از روي شومينه برداشت و گفت :
- به عنوان يه انسان فکر نمي کردم اينو بگين .
آيدن بي اراده گفت :
- من انسان نيستم .
سالار لبخند سردي زد و گفت :
- البته که هستي آيدن ... چه با اون تاج نقره اي ... چه بدون اون ... تو يه انساني ... و اين تنها چيزيه که تو رو منحصر به فرد مي
کنه .
آيدن موضع گرفت :
- شما چي از انسان بودن مي دونين ... يعني واضحه که انسان نيستين .
romangram.com | @romangram_com