#کریشنا_پارت_204
هاران گفت :
- من متاسفم قربان ... شما بايد من رو به خاطر خيلي چيزا ببخشين ... من بايد اون شب همراه شما فرار مي کردم . بايد ميومدم سراغ
شما و امشب بايد خودم با ليام مي رفتم تا الويس رو بيارم ... اما اگوستا رو فرستادم ... من رو ببخشين .. اگه من بودم شايد مي تونستم
الويس رو بيارم .
آيدن دستش را روي شانه هاران گذاشت اما هيچ نگفت . کنار شومينه نشست و به شعله هاي آتش خيره شده بود که به خاطر گياهان
درماني رزالين آبي مب سوخت . به حقايقي مي انديشيد که وارونه جلوه داده شده بودند . هم براي کريشنا ، هم براي بريان ، هم هاران
و همراهانش ...
مي ترسيد . شايد حقيقت براي خود آيدن هم درست جلوه نکرده بود . شايد همه چيز پيچيده تر از ان بود که آبدن متوجه شود . تنها
چيزي که در ذهنش مي گشت اين بود که آيا واقعا مي خواست اينجا باشد ؟ کنار جبهه اي که مقابل کريشنا ايستاده بودند ؟ جبهه
آدريان ...
آسمان مهتابي و نيمه روشن بود . نسيم ملايم شبانگاهي با لطافت تمام صورت آيدن را نوازش مي کرد . آيدن روي نيمکت چوبي بيرون
کلبه نشسته بود و از لا به لاي ني هاي بلند به مهتاب خيره شده بود . افکارش هنوز مشوش ترديدي بود که تمام روحش را عذاب مي داد
. ترديد در يک انتخاب مشکل .
مي خواست برود جايي که دور از همه اين هياهو ها باشد و مجبور نباشد ، خودش را در شرايط انتخاب قرار دهد اما گويي سرنوشت
بر عکس عمل مي کرد . هر قدر که آيدن مي خواست دور شود ، زندگي گويا او را بيشتر درگير موضوع مي کرد ، درست مانند باتلاقي
که هر چه بيشتر در آن دست و پا بزنند ، بيشتر فرو مي روند . از طرفي آيدن نمي خواست کريشنا را رها کند و يا اين زن را از
زندگي اش حذف کند و از طرفي علقه و وفاداري عجيب و پايبندي شرح ناپذيري او را به سمت آدريان سوق مي داد .
شايد ادريان هم مانند رزالين و ديگران تصور مي کرد ، آيدن موفق به فريب بريان شده و نقشه فرار ، آدريان و هاران را کشيده است
اما حقيقت ماجرا خلاف اين بود . صداي مرد سالخورده اي توجهش را جلب کرد .
- آيدن کرول ...
romangram.com | @romangram_com