#کریشنا_پارت_203
هاران به ستون آتشدان تکيه داد و گفت :
- متاسفم آيدن ... ليام نتونست الويس رو بياره ... درواقع اصلا نتونست نزديک اتاقش بشه ...
رزالين با نگراني پرسيد :
- چه بلايي سر ليام اومد ؟
آگوستا شروع به گريستن کرد و گفت :
- وقتي داشت مي جنگيد ، از برج بلند پرت شد ،با يه خنجر نقره توي قلبش و من .. من حتي نتونستم براي برداشتن جسدش برم ... اونا
خيلي زياد بودن .
رزالين ، جسم بيهوش مايکل را در آغوش گرفت و به شدت گريست . آيدن نااميدانه به ديوار تکيه زد . الويس ، در قصر کريشنا آرميده
بود و هر آن ممکن بود به سرنوشت ليام ، دچار شود . رزالين مايکل را کنار گيلن قرار داد و شروع به شستن زخم هايش کرد . هاران
با لحن اندوهباري گفت :
- زخماش خيلي عميقه رزالين . نمي دونم زنده مي مونه يا نه ...
رزالين با لحن نفي و انکار غم انگيزي گفت :
- نه هاران .. من اين يکي برادرم رو هم از دست نمي دم ... کريشنا ديگه هيچ کدوم از برادرام رو از من نميگيره ... نمي تونه ...
آگوستا نگاهي به گيلن انداخت . رزالين با صداي گرفته از بغضي ادامه داد :
- گيلن حالش خوب ميشه . فقط بايد يه جوري تا قلعه برسونيمش .
هاران گفت :
- بايد يه ارابه جور کنيم .. ما سه تا بيهوش داريم ... همينجوري نمي تونيم بريم ... تازه از راه فرعي بايد بريم ... به اين زودي ها به
قلعه نمي رسيم . راه فرعي صعب العبور و طولانيه اما چاره اي نيست ... اونا دنبالمونن .
آيدن به حرف آمد :
- متاسفم ... به خاطر تلفاتي که به خاطر من دادين .
آگوستا پاسخ داد :
- ما همه براي يه هدف مي جنگيم سرورم ....
romangram.com | @romangram_com