#کریشنا_پارت_202
- براي چي غرب ؟
- شاه آدريان منتظرتونن قربان ... کارتون خيلي هوشمندانه بود ...
آيدن با تعجب پرسيد :
- کدوم کار ؟
- نقشه اي که براي فرار هاران و شاه کشيدين ... فريب دادن بريان خيلي مشکله اونم براي تضعيف نيروي امنيتي قصر... اما شما
اينکارو کردين ... فوق العاده بود... از کجا مي دونستين ما اونشب ميايم ؟
آيدن که جا خورده بود ، پاسخ داد :
- خوش شانس بودم ، که اون شب اومدين .
رزالين پارچه کهنه را روي زخم شانه آيدن گذاشت و گفت :
- مي تونم يه سوال بپرسم ؟
آيدن با سر علامت مثبت داد . رزالين ادامه داد :
- من مي فهمم که الويس براتون مهمه ... اما چيزي که نمي فهمم اينه که چرا بريان ؟ اون هيچ وقت با ما همراه نميشه ... اون از
غربي ها متنفره ... اون هرگز با ما همکاري نميکنه ... به هوش آوردنش فايده اي نداره .
آيدن با بهت و حيراني گفت :
- من به هوشش نميارم ... فقط ... فقط نمي خوام اونجا باشه . راستش وقتي الويس بياد مي خوام همه همتم رو بذارم براي اينکه بيدار
بشه .. اما بريان ...
پيش از آنکه جمله اش تمام شود ، رزالين با هيجان گفت :
- اومدن .
آيدن به سمت در دويد و آن را گشود . هاران در حالي که مايکل که به شدن زخمي شده بود را به دوش ميکشيد وارد کلبه شد . خودش
هم زخم هاي عميقي برداشته بود . آگوستا هم در حالي که روي يک تخته چوبي بدن بسته شده بريان را حمل مي کرد وارد کلبه شد .
صورتش زخم عميقي برداشته بود و انگشت کوچکش را از دست داده بود . رزالين به سمت مايکل دويد و گفت :
- واي .. خداي من .. چه بلايي سرتون اومده ؟ ليام کجاست ؟
آيدن پرسيد :
- الويس کجاست ؟ ليام و الويس با همن ؟
romangram.com | @romangram_com