#کریشنا_پارت_201
- من نميام .. هاران ... بريان تو اتاقش توي برج ساعته ... اتاق الويس رو هم که مي دوني کجاست ... بيارينش ...
هاران سرش را پايين گرفت و بي آنکه آيدن را مخاطب قرار دهد گفت :
- مايکل ، ليام ، آگوستا ... با من بياين . _ سپس رو به رزالين کرد _ تو ، آيدن و گيلن به کلبه سالار برسون . ما به شما ملحق ميشيم
.
آيدن فرياد زد :
- نه .. منم باهاتون ميام .. نمي تونم بذارم ...
هاران اين بار رو به ايدن کرد و گفت :
- من رو ببخشين سرورم اما شما مبارزه بلد نيستين ... نميشه روي زندگي شما ريسک کنيم .
- اما شما دارين خودتون رو به خطر ميندازين .
ليام پاسخ داد :
- اين عهديه که با شما بستيم ...
سپس دست راستش را به علامت اطاعت بالا برد . آيدن مي توانست جاي زخم پيمانش را ببيند . لبخند تلخي روي لبان آيدن نشست و
گفت :
- ممنون .
رزالين رو به آيدن کرد و گفت :
- عجله کنين سرورم .
آيدن آخرين نگاه نگرانش را به قصر انداخت و به راه افتاد .
* * *
کلبه سالار ، بيرون از دروازه شهر ، نزديک مخروبه اي معروف به عمارت ارواح بود . کلبه سنگي کوچکي که تمام اطرافش با ني
پوشيده شده بود . صداي ناقوس اعلام نيمه شب شنيده شد . آيدن از کنار پنجره کنار رفت و با نگراني گفت :
- چرا هنوز بر نگشتن .
رزالين ، پارچه کهنه اي را در عصاره گياهي بدبويي فرو برد و روي زخم گردن گيلن گذاشت و پاسخ داد :
- نگران نباشيد .. اونا از پسش بر ميان .. بهتره استراحت کنين ... به محض رسيدن اونا بايد به سمت غرب حرکت کنيم .
romangram.com | @romangram_com