#کریشنا_پارت_200

- برام مهم نيست ... هر هفت نفرشون رو بگيرين ...

هاران و مايکل بلافاصله براي محافظت از آيدن دورش را گرفتند . آيدن پرسيد :

- مي خواين چي کار کنين ؟

مايکل گفت :

- مي خوايم شما رو از اينجا ببريم .. بايد از قصر بريم .

نگهبانان بلافاصله وارد سرسرا شدند . درگيري سختي بين گيلن و پنج شواليه اش و نگهبانان قصر کريشنا در گرفته بود . صداي

شمشير و تيغ و تير و سپر از همه جا به گوش مي رسيد . هاران و مايکل با تمام وجود از آيدن محافظت مي کردند .

کريشنا فرياد زد :

- همشون رو بکشين ... آيدن رو اما زنده مي خوام ...

آيدن بين جرقه ها و آهن ها و تير ها به کريشنا نگاه کرد . به زني که با تمام وجود دوستش داشت . به کسي که حالا مي دانست اگر به



اغما مي رفت ، رويايي ترين تصوير ذهنيش از زندگي ، ماندن کنار او بود . گويي هيچ صدايي نمي شنيد . تنها کريشنا را مي ديد که

با تمام قدرت فرياد مي کشيد و دستور مبارزه مي داد . کريشنايي که آيدن ، تصور مي کرد ، شايد اين آخرين ديدارش با او باشد .

نفهميد چطور به همراه هاران و مايکل و آگوستا به نزديکي دروازه قصر رسيدند . اما آيدن تعلل کرد :

- من بدون بريان و الويس نميام ... کريشنا اونا رو ميکشه ...

آگوستا گفت :

- اونا جرمي که مجازاتش مرگ باشه انجام ندادن ...

- نه .. کريشنا اينکارو مي کنه ... خواهش مي کنم .. بيارينشون ...

پيش از آنکه کسي پاسخ دهد ، ليام و رزالين به همراه گيلن که به شدت زخمي شده بود ، سر رسيدند . رزالين گفت :

- چرا نرفتين ؟

آيدن پاسخ داد :

- بريان و الويس ... من بدون اونا نميام .

- اما وقت نداريم .

آيدن اصرار کرد :


romangram.com | @romangram_com