#کریشنا_پارت_196
تابوت به همراه جمعيت به حرکت در آمد . بريان ايستاد . گويا نمي خواست جمعيت را همراهي کند . صداي آرامي توجه بريان را به
سمت خودش جلب کرد . دياران در پيراهن حرير و مشکي رنگي به بريان نزديک مي شد . بريان با اضطراب سرش را به نشانه احترام
به زير آورد :
- دوشيزه دياران .
دياران دست راست بريان را فشرد و گفت :
- خيلي متاسفم ... فرمانده نيک بين پسراي شاه دالويش ،هميشه به شما علاقه خاصي داشتن . اين حس نمي تونسته يه طرفه باشه .. بي
ترديد شما هم بهش همينقدر علاقه داشتين ... تسليت من رو بپذيرين ...
بريان آب دهاني قورت داد و سرش را پايين گرفت و پاسخ داد :
- ممنون .. دوشيزه دياران .
صداي پرنس آيدن توجه هر دو را از يک ديگر برداشت . آيدن به سمت دياران رفت و گفت :
- نمي دونستم تا مراسم آب مي موني ...
دياران لبخند زد و گفت :
- تصميم دارم امشب رو توي قصر بمونم .
آيدن دياران را بوسيد و گفت :
- خيلي خوبه .
بريان ناگهان سر گرداند و گفت :
- من رو ببخشين .
و پيش از آنکه پاسخي بشنود به سمت بالکن رفت و دستهايش را روي ديوار ستون کرد و از عمق جان گريست . گويي هيچ چيز به اين
اشک ها خاتمه نمي دهد . آيدن (کرول ) مي خواست وارد خلوت ذهن بريان شود اما ترجيح داد ريسک نکند . در کريدور ايستاد تنها به
گريه هاي دردناک بريان گوش فرا داد . نمي فهميد چرا اغماي بريان ، رويا يا کابوس نيست . چه رازي در مرور خاطرات بود که ذهن
بريان از ان دست بردار نبود ؟
* * *
پيتر تعظيمي کرد و گفت :
- ممنون که به من گوش داديد .
romangram.com | @romangram_com