#کریشنا_پارت_195

رنگي را روي سينه ، جسد گذاشت . شاه چشمان سبزآبي روشني داشت و بيني صافش با فرم خطي ابروانش هماهنگ بود . لبهاي باريک



و زخم کوچکي که کنار گونه اش خودنمايي مي کرد ، صورتش را جدي و با شکوه تر نشان مي داد . موهايش نيمه بلند بود و قد کشيده و



اندامي جنگاور داشت . شاه به سه مرد جوان سياه پوش اشاره کرد تا براي اداي احترام نزديک شوند.

آيدن ، آدريان و بريان به سمت جسد حرکت کردند و کنار تابوت به ارامي تعظيم کردند .

آيدن (کرول) از لابه لاي جمعيت خود را به آن سه تن نزديک کرد . مي توانست صداي شاه را بشنود که در گوش بريان زمزمه مي کرد



:

- براش به عنوان ، پسرش دعا بخون ... اون مرده .. بهتره حداقل توي مراسم تدفينش ، فقط براي چند ساعت ، پسرش باشي .. چيزي

که واقعا هستي .. خون اون توي رگهاته بريان .. نا اميدش نکن ...

بريان مصرانه گفت :

- اما پدر ...

شاه سرش را پايين گرفت و به آرامي گفت :

- تو هميشه پسر من هستي بريان .. اما .. فقط امروز ... دينت رو به پدر واقعيت ادا کن ... به خاطر من . به خاطر رفاقت عميقي که با



اون داشتم .

بريان علي رغم ميلش با سر اطاعتش را نشان داد و زير لب شروع به زمزمه نوعي دعا کرد . پرنس ايدن با صداي رسا و بي خشش

اعلام کرد :

- فرمانده نيکاناس ... با قلبي متاثر و مالامال از اندوه امروز شما را به درياي الماس مي سپاريم .. به اميد اينکه روح شما به ستارگان



بپيوندد . نيکاناس ..

جمعيت يک صدا نام نيکاناس را صدا زدند . شاه قطره اي اشک را از گوشه چشمش پاک کرد و زير لب گفت :

- خدانگهدار نيک .


romangram.com | @romangram_com