#کریشنا_پارت_192
- تو نمي خواي ما يه فرزند مشترک داشته باشيم ؟
- نه توي قصر .. نه وسط اين دعواي سلطنتي ... من بيش از هر چيز ديگه با تو يه زندگي آروم و بي دردسر مي خوام ... يه زندگي هر
دو بخنديم ... و بچه هامون خوشبخت باشن اما کريشنا ... يه نگاه به من و خودت بنداز ... دو تا وارث پادشاهي ... فکر مي کني ما
خوشبختيم ... نه .. فقط داريم وسط يه گنداب دست و پا مي زنيم و براي نگهداشتن چيزي که ارزش لبخند نزدن ما رو نداره تلاشم مي
کنيم ... کريشنا .. اين زندگي نيست ... لحظه لحظه نگران از دست دادن قدرت و ثروتي بودن که لبخند به لبات نمياره ...
کريشنا با عصبانيتي پارانويا گفت :
- دوباره نکو که تختم رو ..تاجم رو تسليم آدريان کنم ...
- اون پدرته ..
- اون پدر من نيست آيدن ... اينقدر اين جمله رو تکرار نکن ... نشنيدي ؟ نشنيدي چي گفت ؟ تو چي فکر مي کني ؟ من و تو اگه توي
دورترين منطقه قطب جنوب هم زندگي کنيم اون دنبالمون مياد .. تا ما رو بکشه تا نسلمون رو بکشه ... اون دست بردار نيست تا تخت
رو تسليم خودش نکنه ...
- آدريان با من اينکارو نمي کنه ...
کريشنا فرياد زد :
- چطور مي توني اينقدر کوته فکر باشي ؟ چطوري اينقدر سطحي نگري ... چطور نمي توني حقيقت وجود اونو ببيني .. اون يه
هيولاست که با غرور هدايت ميشه ... و تخت اگه بهش وفادار نباشه به همونجايي ضربه مي زنه که باهاش هدايت ميشه ... اون هر
کاري براي غرورش مي کنه .. فکر مي کني براش کاري داره که ازت بگذره .. و تو رو بکشه ؟
- اون مي تونست سالها قبل اينکارو بکنه ... اما نکرد ... اون منو زنده نگه داشت .. همون موقع که تو دنيال کشتنم بودي ..
کريشنا خنده جنون آميزي سر داد و گفت :
- اين اون چيزيه که فکر مي کني ؟ آيدن کرول .. من نمي خواستم وارث رو بکشم ... مي خواستم از دست آدريان نجاتش بدم ... من
پيدات کردم آيدن ... و وقتي ديدم داري به آدريان نزديک ميشي ... براي بردنش به کلبش حمله کردم ...چون مي دونستم اون داره تو رو
به سمت قربانگاهت مي بره ... من براي پس گرفتن الويس از مردم قلعه غربي جنگيدم ... من الويس رو از چنگ شياطين نجات دادم ...
من اونشب اونو به تو رسوندم تا تو رو برگردونه به خونه .. من بهش گفتم امنيت تو رو تضمين مي کنم اونم قول داد آدريان رو برام
بياره ...
- تو سه سال زندانيشون کردي ...
romangram.com | @romangram_com