#کریشنا_پارت_191
- چي ؟
- هميشه سعي کرد از بقيه پنهانش کنم .سعي کردم مقابلش بايستم .. اما خون تکشاخ تشديدش مي کنه ... نمي تونم جلوي زني بايستم که
لباسي از طلا به تنم مي پوشه ...
- خداي من ...
کريشنا سر گرداند و گفت :
- کنار من بمون .. ما با هم مي تونيم به اين جنگ خاتمه بديم ...
- من نمي خوم بجنگم ...
کريشنا با ترديد گفت :
- ما مي تونيم يه نسل مشترک از آدريان و آيدن داشته باشيم ... که ديگه اختلافي سر وراثت نباشه .
آيدن نفس عميقي کشيد و با حيرت پرسيد :
- چي ؟
- نسل مشترک آيدن ... فرزند مشترک من و تو ... وليعهد واقعي و وارث همه چيز ...
آيدن به ديوار تکيه کرد و به کريشنا نگاه کرد . توقع پيشنهادي اينچنين را از کريشنا نداشت . مي دانست که پاسخ قطعي اش چيست
اما گويي زبانش براي بيان آن عاجز شده بود .
کريشنا سرش را به نشانه پرسش تکان داد و گفت :
- نمي خواي هيچي بگي ؟
آيدن دل به دريا زد و جسورانه گفت :
- چقدر فکر کردي تا اين فکر احمقانه به ذهنت رسيد ؟
کريشنا که به نظر انتظار اين برخورد را از آيدن نداشت اخم کرد :
- هي ... مراقب باش داري با کي حرف مي زني .
آيدن به کريشنا نزديک شد و شانه هايش را گرفت و به چشمانش زل زد :
- کريشنا من دوستت دارم .. بيشتر از هر کس ديگه اي توي دنيا اما اين فکر ... اين فکر احمقانه اس .. من حاضر نيستم يه زندگي شبيه
خودم به يه نفر ديگه بدم .
romangram.com | @romangram_com