#کریشنا_پارت_193
- الويس هر جاي ديگه اي مي رفت زندگيش در خطر بود ... مردم قلعه غربي ، اون الف زاده هاي متعصب به جرم تخطي از قوانين مي
کشتنش ...
- يعني تو به خونه الويس حمله نکردي .. تو اونو نبردي ؟
کريشنا سرش را به نشانه نفي تکان داد :
- مردم قلعه غربي ، اعتقادات خودشون رو دارن ... اونا فکر مي کنن آدريان مي تونه دوباره جادو رو به علم مسلط کنه ... منم به خاطر
دوري از آشوب اونا رو حصر کردم ... اونا معتتقد به رسومن ... و خطاي الويس در نظرشون نابخشودنيه ...
آيدن روي زمين نشست و به ديوار تکيه کرد . موضوع برايش پيچيده شده بود . اگر وجود آيدن تخطي از قوانين مردم غرب بود ، پس
چرا از او طلب کمک کرده بودند . نگاهش را به کريشنا دوخت که مضطرب و مستأصل سرش را به چهارچوب پنجره تکيه داده بود و به
نخستين ستاره پرنور شب نگاه مي کرد . آيدن نمي توانست اين حجم از اطلاعات را بپذيرد . برايش واضح بود که آدريان هرگز او را
به قربانگاه نمي برد يا لااقل اگر مي خواست ببرد در ميانه راه ، منصرف شده بود اما از طرفي طبق گفته هاي امروز کريشنا و حرف
هاي خود آدريان ، اعتماد به آدرياني که امروز با آن رو به رو بودند ، هيچ تضميني نداشت . خود ادريان بارها گفته بود :
" تو هيچ وقت من رو روي تخت شاهي نديدي ... "
خيلي چيزها با به قدرت رسيدن آدريان ممکن بود تغيير کند . از طرفي آيدن با تمام علاقه اي که به کريشنا داشت ، اما باز هم نمي
توانست در اين مورد به او هم اعتماد کند . طمع اگر بيشتر از غرور خطرناک نمي بود ، کمتر هم خطرآفرين و دهشناک نبود . با خود
انديشيد ، خشم هم دست کمي از اين دو ندارد . با خود انديشيد که کاش کسي را مي يافت که هيچ يک از هفت گناه بر او تسلطي نداشت
.
ترديد مانند خوره گلوي ايدن را مي فشرد اما جرات بيان آن را حتي براي خودش هم نداشت . نمي دانست در صورت جنگ بايد در کدام
جبهه بماند . اهميتي نمي داد جبهه ي انتخابيش پيروز باشد يا مقلوب . چيزي که برايش اهميت داشت ، انتخاب جبهه درست بود .
احساس عجيبي داشت . دوست داشت مانند بريان و الويس به رويايي ابدي فرو رود و هرگز برنخيزد . دوست داشت ، ميان اين همه
romangram.com | @romangram_com