#کریشنا_پارت_178
بريان سر گرداند و پاسخ داد :
- هيچي يه لحظه فکر کردم يکي اونجاست .
آدريان سرش را با تمسخر تکان داد و گفت :
- دختره به کل عقل از سرتون پرونده ... متوهم ها . _ سپس به اسبش هي زد و با صداي بلند ادامه داد _ به تاخت به سمت قصر ..
برنده امشب يه بطري شراب الف ساز و کهنه از خزانه مي گيره .
آيدن به خود آمد و اسبش را هي زد و گفت :
- محاله با تو تقسيمش کنم .
بريان اما همچنان غرق در افکارش ، آرام و بي هيجان راه قصر را پيش مي رفت .
آيدن (کرول) چشم گشود و به بريان که آرام و بي حرکت در تخت آرميده بود نگاه کرد . نگاهش به شاخه گل رز سفيدي افتاد که درون
يک شيشه پر از پودري درخشان نگهداري مي شد . پودري مشابه ، آنچه پريها درون باغ قصر مي پاشيدند . از جا برخاست و به سمت
اتاقش به راه افتاد . ذهنش مشغول تمام چيزهايي بود که اتفاق مي افتاد و او در برابرش تنها تسليم بود .
کريشنا تنها به خاطر ترديدي که به بريان درباره ارتباطش با قلعه غربي داشت ، اين بلا را سرش آورده بود . سر کسي که قرنها به او
تا پاي جان خدمت کرده بود . آيدن انديشيد چه بلايي ممکن است سر آيدن بياورد اگر درباره پيمان خوني بفهمد که فرماندهان غرب با
او بسته بودند . اگر مي فهميد ، آيدن با شناخت کامل ، هاران را وارد قصر کرده است . اگر مي دانست تمام هدف آيدن ، گرفتن تاج و
تخت کريشنا ، براي ادريان بود . اگر مي دانست که آيدن براي بار دوم با اراده خودش تصميم به فرار از قصر گرفته بود .
سرش گيج مي رفت ، حتي تصور اينکه ، کريشنا از حقيقت مطلع شود ، ذهنش را مي آزرد . از طرفي افکارش به سمت چيزهايي مي
رفت که در اغماي بريان ديده بود . دنياي عجيبي که ايدن نمي فهميد ، کابوس بريان است يا رويايش !!!
دنيايي که دياران در آن حضور داشت . دنيايي که بريان به همراه دو برادرش شاد و سرزنده در آن گذران وقت مي کردند . اين مي
توانست يک رويا باشد اما در آن دنيا دياران همچنان مقصود و معشوق پرنس ايدن بود و با توجه به مشاهدات ، دياران هم به آيدن
متمايل بود و اين يقينا آن دنيا را از رويايي بودن به کابوس شدن سوق مي داد .
وارد اتاقش شد و در را بست . رو به روي آينه ايستاد و به چشمان سبزش خيره شد . شايد به درخشندگي چشمان پرنس آيدن نبود ، اما
بي شباهت هم به نظر نمي رسيد . تاج نقره ايش را روي ميز گذاشت و روي تخت دراز کشيد . يک نفر چند بار به در زد و وارد شد .
کريشنا بود . در لباس زنانه و کرمي رنگ . پيراهن کوتاه که تا سر زانويش مي رسيد و دوشاويز سبز-آبي . آيدن از جا برخاست و گفت
romangram.com | @romangram_com