#کریشنا_پارت_179

:

- اگه يکي تو رو مي ديد .

کريشنا با لحن سرد اما صلح طلبانه اي پاسخ داد :

- با من بيا ... به بيرون قصر ... مي خوام يه چيزي نشونت بدم .

آيدن بي اراده از جا برخاست و به دنبالش به راه افتاد . راهشان را به سمت جاده اي جنگلي در پيش گرفتند . آيدن پرسيد :

- کجا ميريم ؟

- کنار يه رودخونه .

آيدن با تعجب اسبش را پشت سر کريشنا به راه انداخت .

به تپه سرسبزي رسيدند که طراوت و سرسبزي اش حتي در شب هم جلوه مي کرد . مشابه تپه اي که آيدن در اغماي بريان ديده بود .

با حيرت به اطراف نگاه مي کرد . باورش نمي شد ، اينجا واقعا وجود داشته باشد . کريشنا کنار يک بوته بزرگ از گل رز آبي ايستاد .

بوته اي درست کنار يک سنگ صاف و رودخانه اي زلال و خروشان . اشک در چشمان کريشنا حلقه زد و با بغض گفت :

- وقتي بچه بودم . هر سال يک بار بريان من رو با خودش به اينجا مي آورد و تمام برگهاي اين بوته رو با عصاره فلارنيا مي شست .

آيدن سکوت کرد و به بوته بزرگ خيره ماند . بريان نه کابوس مي ديد و نه رويا . او تنها وقايع واقعي زندگيش را مرور مي کرد .

کريشنا يکي از رزها را بوييد و ادامه داد :

- بهم گفت اين فقط يه غنچه بوده که مادرم از روي تاج گلش به پدرم داده ... من به اين قصر برگشتم ... چون اينجا تنها جايي بود که

احساس مي کردم کسي هستم . چون اين بوته رز تنها اثر مشترک از دياران و آدريان بود . تنها اثر از عشقي که هيچ وقت شکوفا نشد .

قطره هاي اشک کريشنا روي برگ هاي آبي و لطيف رز چکيد و برق زد . آيدن چند قدم به جلو برداشت و کريشنا را در آغوش گرفت .

افکارش اما در هم مشوش بود . احساس مي کرد مي خواهد از درون منفجر شود . دوست داشت از عمق جان فرياد بزند .

عطري که از رزها متصاعد مي شد مخلوطي از عطر خنک فلارنيا و رايحه گل رز بود . آيدن کريشنا را روي سنگ صاف نشاند و

کفشهايش را بيرون آورد . هق هق کريشنا بند امد و تنها با تعجب به آيدن خيره شد . آيدن پاهاي کريشنا را درون آب خنک و زلال

رودخانه فرو برد . شروع به شستن آن کرد . خودش هم نمي فهميد چرا اينکار را مي کند اما گويي اراده اي در انجام ان نداشت .

شاخه اي از رز اب چيد و با گلبرگ هاي لطيف و آبي رنگش به شستن پاهاي کريشنا ادامه داد . کريشنا با صداي آرامي گفت :

- تو چطور ... تو از کجا .... چرا اين کارو مي کني ؟

آيدن سر بلند کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com