#کریشنا_پارت_175
گونه اش چکيد و بلافاصله اتاق را ترک کرد .
آيدن بريان را روي تخت گذاشت و کنارش نشست . نمي دانست چرا به بريان احساس نفرت ندارد . بر عکس علقه عجيبي نسبت به او
حس مي کرد . بطري کوچکي از خون تکشاخ را از جيب بيرون آورد و سر کشيد .
آفتاب مايل به دشت سرسبز و درخشان مي تابيد . سه اسب درشت اندام و سفيد رنگ با سربند هاي نقره اي و طلايي و برنزي کنار
رودخانه مشغول چرا بودند . آيدن کنار سنگ بزرگي نشست و به آنها خيره شد . سه مرد جوان از دور به سمت اسبها مي دويدند . آيدن
پشت سنگ پنهان شد . مرد جوان درشت اندامي با چشماني سبز زمردي درخشان و بيني صاف و موهايي روشن نزديک کنار آب نشست
و صورتش را خيس کرد . چهره مرد جوان دلنشين و جذاب بود . کنار اسبي که سربند طلايي داشت ايستاد و با صداي گيرا و بي خشي
گفت :
- چطوري هيرو ؟
اسب يالهايش را پريشان کرد . مرد جوان لبخند زد و به پايين تپه نگاه کرد و با صداي بلندي گفت :
- حالا اگه تونستين يه تپه رو بالا بياين .
مرد جوان ديگري با چشمان آبي و موهاي خاکستري تيره از پايين تپه نمايان شد . زيبايي اي نفسگير و افسانه ايش آيدن(کرول) را
بيش از پيش متعجب کرد . آدريان بود ، با چشمهاي آبي درشت و درخشان . به سمت اسبي که سربند نقره اي داشت رفت و گفت :
- تو به اندازه من خسته نيستي آيدن ... من تمام راه رو دويدم .
آيدن (کرول) به مرد چشم سبز نگاه کرد . پس پرنس آيدني که درباره اش سخن مي گفتند اين جوان خوش چهره بود که لبخندي دلنشين
به لب داشت . پرنس آيدن رو به آدريان کرد و پرسيد :
- بريان چرا معطل شده ؟
آدريان شانه اي بالا انداخت و پاسخ داد :
- يه جوجه قمري از روي لونش افتاده بود ... بريان رو ميشناسي که .... تا خيالش راحت نمي شد که جاش امنه دست بردار نبود .
آيدن خنديد و به پايين تپه اشاره کرد :
- ايناهاش قهرمان موجودات بي دفاع اومد .
بريان نيز از انتهاي تپه نمايان شد و سراغ نوازش اسبي رفت که سربند برنز به سر داشت . آدريان گفت :
- مادرشون اومد ؟
بريان که گيج و حيرت زده به نظر مي رسيد گفت :
romangram.com | @romangram_com