#کوه_پنهان_پارت_99


با دیدن اونا هرچی توان داشتم توی پاهام ریختم و به سمت خونمون دویدم .. هنوز همه ی خونه ها خراب نشده بود میتونستی مسیر و پیدا کنی .. وقتی رسیدم خونمون هنوز سالم بود ولی ...

بغضم اینقدر بزرگ شده بود که دوباره را تنفسیم و بسته بود ..

تند تند نفسای عمیق میکشیدم .که بغضم کوچیک بشه ..ولی نمیشد .

بهنود دستاشو روی دستام گذاشت و ازم خواست اروم باشم .. بعدم بلند شد و یه لیوان اب بهم داد وقتی دید نمیگیرم .. خودش جلوی دهنم نگه داشت که بخورم ..

کمی که اب خوردم اروم شدم .. ولی تازه اشکام سرازیر شده بودن .

بهنود از توی جیبش یه دستمال بهم داد.. من باهاش جلوی ابریزش بینمیمو گرفتم.

بهنود _ اروم شدی ؟

با سر بهش اشاره کردم که یعنی اره .. خواستم ادامه بدم که

بهنود دستام و فشار داد و گفت _ سارا اگه اذیتت میکنه ادامه نده .

_نه خوبم ..

ولی هنوز اشکام میومد باید میگفتم .. میخواستم براش درد و دل کنم شاید خالی بشم ..

چشمامو بستم و بدترین صحنه ی عمرمو به یاد اوردم ..

" تازه رسیده بودم میخواستم از در برم تو که اون پس لرزه ی لعنتی اومد .. تا به خودم بجنبم .. پرت شده بودم گوشه حیاط .. خوردم به یه درخت توی حیاطمون که ریشه ی قوی داشت و تکون نخورده بود .. از همون جا دیدم بهنود ..

خونمون جلوی چشمام ریخت .. اتاق مامان و بابام جلوی چشمام ریخت .. اتاق قشنگ خودم .. من هیچ کاری نکردم .فقط نگاه کردم .. قصر طلایی اشکان و یلدا که داشت میریخت و ، دیدم ..

همه ی گذشته مو دیدم .. اینده ی نابود شدم و دیدم .

دیدم همه ی زندگیم نابود شد .. شنیدم صدای شکستن کمرم و هیچ کاری نکردم .. "بهنود من حتی اخرین بار مامانم و ندیدم .. از ترس اینکه به خاطر کارام دعوام کنه حتی باهاش حرفم نزدم ..

بهنود کاملا ساکت داشت نگام میکرد و اجازه میداد راحت اشک بریزم و خودمو خالی کنم .. منم برای این کارش واقعا ازش متشکر بودم .. چون من فقط به یه گوش احتیاج داشتم برای تسکین دردام !!

بعد از اینکه دید اروم شدم پرسید : همتا رو چی ؟ مامان نجات داد؟!

با سر تایید کردم

_ اره .. من تمام شب و توی حیاط نشسته بودم و از جام تکون نخورده بودم .. سوری جون که به عنوان دکتر امدادگر اومده بود منو پیدا کرد .. بعدم که صدای گریه ی همتا رو شنید اونو بیرون کشید .. منو یه عمر مدیون خودش کرد ..

چند لحظه ای تو سکوت نگام کرد.

بهنود _ چطوری همتا توی اوارا زنده موند ؟!

دوباره گریه م گرفت .. اما این بار برای لطفی بود که خدا در حقم کرده بود .

_ نمیدونم .. حتما خدا حال منو دیده بود که گلِ اشکان و برام نگه داشت .

بهنود _ اشکان و خیلی دوست داشتی نه ؟!

وای دلم کباب میشد .. بایاداوری اشکان !!

_ خیلی !! اشکانم ، داداشم بود .. خواهرم بود .. دوستم بود .. خیلی خوش شانس بودم که اشکان و داشتم .


romangram.com | @romangram_com