#کوه_پنهان_پارت_100

اشکان همه چیز بود .. خیلی زود پرپر شد ..

بهنود _ اشکانم خیلی خوش شانس بود که تو رو داشت . و همین طور همتا و همراز که حالا مامان کوچولویی مثل تو دارن .

ته دلم خالی شد .. خوشم میومد بهم میگفت مامان کوچولو ..

اما زنگ در بهم اجازه نداد بیشتر از این غرق ل*ذ*ت بشم ..





سریع بلند شدم .. درمقابل نگاه های بهنود به سمت دستشویی رفتم تا یه ابی به صورتم بزنم .

وقتی برگشتم .. بچه ها اومده بودن داخل .. پیمان با دیدن من ل*بخندی زدو گفت :

پیمان _ به به صاحب خونه !! خجالت نکشیدی مهمونات رفتن غذا گرفتن ..

خنده م گرفته بود ..

_ نه ! چرا خجالت بکشم من تا همین چند دقیقه پیشم نمیدونستم یه سری چتر باز قرار بیان خونم ..

پیمان _ عجب پروووویی ها به ما میگه چترباز .. خوبه حالا پول غذامون و خودمون دادیم ..

توی این دو روز فهمیده بودم که پیمان از املت متنفــره !

_ خوب نمیدادین .. منم همینجا براتون یه املت درست میکردم .. میخوردین دیگه .

تا گفتم املت بهنود منفجر شد .. پیمانم که دود از دماغش خارج میشد .

پیمان _ یعنی بهنود من اگه این زنتو نکشتم .. پیمان نیستم.

ته دلم خالی شد .. زنتو !!!!

بهنود _ تو غلط میکنی .. خیلی خوبم جوابتو داد .

با جواب بهنود دیگه روی ابرا بودم .. فقط خدا میدونه چی کشیدم تا بتونم غرورم و جلوش حفظ کنم .

پیمان _ سارا خانم تو نقطه ضعف به من میدی دیگه ؟!

منم ابروهامو چند بار برای پیمان انداختم بالا .. که باعث شد بلند بخنده .

مریم میز و چیده بود همه رو صدا کرد .. منم رفتم سمت اتاق همراز که بیدارش کنم .. بچم از صبح هیچی نخورده .. با شوکیم که بهش وارد شده ، ممکن ضعف کنه.

اینقدر ناز خوابیده که دلم میخواد بخورمش .. چقدر دوستش داشتم .. همه ی زندگیه من توی این دوتا خلاصه میشه ..

داشتم گونه شو نوازش میکردم که صدای بهنود و از پشت سرم شنیدم ..

بهنود _ بیدارش کنی بد خواب نمیشه ؟!

این کلا تصمیم گرفته بود منو ذوق مرگ کنه .

برنگشتم !!

راستش ترسیدم .. از اینکه التهاب گونه هام و ببینه .. از اینکه بفهمه به محبتش احتیاج دارم .. از اینکه بفهمه صداش باعث ارامشم میشه ..

romangram.com | @romangram_com