#کوه_پنهان_پارت_101


اون منو پس زده بود .. خیلی واضح و روشن گفته بود که منو برای زندگیش نمیخواد .. من فقط میتونم مثل یه برادر روش حساب کنم .. پس همه ی محبتاشم برادرانه بود ..

نفس عمیقی کشیدم تا لرزش صدام و بگیره .

_ چرا .. ولی باید بیدارش کنم غذا بخوره . میترسم ضعف کنه .. از صبحم چیزی نخورده !

بهنود _ چرا خورده .. بیتا بهش صبحونه داد..

حالا دیگه کنارم ایستاه بود ..

ل*بخندی بهش زدم .

_ میدونم .. ولی مطمئنم چیز زیادی نخورده .. اخه این دختره ی لوس ، توی خوردن خیلی بد قلق ِ ، فقط هم از دست من خوب میخوره !!

بهنودم ل*بخندی زد و به همراز نگاه کرد ..

بهنود _ توی خواب شبیه تو میشه !

_ اره چون چشماش بسته ست .

بهنود _ ولی توی خواب خوشگل تر !!

دلم میخواست بکشمش .. نمیدونم چرا بامن اینطوری میکرد .. یعنی نمیفهمید داره اتیشم میزنه .. یا از قصد میخواست به من یاد اوری کنه ..

یاد اولین باری که باهم تلفنی صحبت کردیم افتادم .. وقتی که بهم گفت برای نزدیک شدن به من میخوای قبول کنی ..

من اونموقع چقدر به حرفش خندیدم .. که این همه اعتماد به نفس داره .. ولی حالا باید به خودم بخندم که دارم برای نداشتنش دیونه میشم ..

دیگه چیزی نگفتم .. مشغول نوازش کردن همراز شدم .. ولی سنگینی نگاشو حس میکردم ..

_ جوجو .. جوجوی مامان بیدار نمیشی .؟ لُپووو پاشو ببینم ..

وقتی دیدم داره هشیار میشه گفتم

_ بلند شو جوجو .. وگرنه میخورمتااا .. ببین صدای شکم مامان در اومده .. گرسنه ی گرسنه است .. همشم میگه همراز خوشمزه میخوام .. هــمممممم .. دارم میام بخورمت ..

همراز مارمولکم ریز میخندید .. میخواست باهاش بازی کنم ..

_ هممممم ..

ل*بام روی شکمش گذاشتم و قلقلکش دادم .. دیگه صدای خنده ش در اومده بود ..

همراز _ نه مامانی نخور منو .. اگه منو بخوری .. دیگه همراز نداریااا ..

_ اِِ راست میگیا پس پاشو بریم غذا بخوریم .. تا من تورو نخورم ..

بهنود _ سلام شیطونک ..

همراز _ سلام .

همراز ب*غ*ل کردم و به سمت اشپزخونه حرکت کردم .. بهنودم پشت سرمن اومد ..

مریم و رعنا نگاه معناداری به من کردن و منم یه پوزخند نثار نگاههاشون کردم ..


romangram.com | @romangram_com