#کوه_پنهان_پارت_102

پیمان بازم یه ل*بخند ارامش بخش به من زد .. هر چقدر این بهنود گوشت تلخ بود .. پیمان دوست داشتنی بود ..

بهنود رفت کنار پیمان نشست منم صندلی کنار همتا رو کنار کشیدم .. همرازم روی صندلی مخصوصش گذاشتم . مشغول خوردن شدیم .

پیمان با مریم و همتا مشغول شوخی بود .. منم خودم و با همراز سرگرم کردم و فقط به شوخیاشون میخندیدم .. اما ته دلم یه ناراحتی ِ عمیق داشتم که شدیدا ازارم میداد..





بعد تموم شدن غذا ساعتی خودمو با ظرفا مشغول کردم .. با اونکه ماشین ظرفشویی اونا شست .. اما من به بهانه های مختلف مثل جابه جا کردنشون و چیزای دیگه خودم و مشغول نشون دادم که کمتر توی تیررس نگاه بهنود باشم .. احساس میکردم داره از احساسات زنونم سوءاستفاده میکنه که حرفاشو ثابت کنه .. همینم باعث میشد خودم و ازش دور نگه دارم.

وی بلاخره باید میرفتم بیرون ..

همگی توی پذیرایی نشسته بودن .. منم رفتم روی مبل کناری مریم نشستم ، ولی تا نشستم چند فوش خانواده دار به خودم دادم چون دقیقا روبه روی بهنود نشسته بودم .

فکر کنم فهمید که اصلا از این تصادف خوشم نی.مده .. چون پوزخند معناداری بهم زد .. که باعث شد .. چند ساعت باقی مونده رو اصلا بهش نگاه نکنم .. و به سولای پیمان جواب بدم ..

پیمان _ میگم سارا .. دیگه برنمیگردی شرکت ؟!

نفس عمیقی کشیدم .. من خودم الان داغون هستم .. اینم با یاداوری خاطرات شرکت کمر به قتل غرور من بسته بود .

_ خوب . نه !

پیمان _ چرا بهت نمیاد اهل فرار باشی ؟!

_ چرا اتفاقا هستم .. من عادت به بی توجهی ندارم .. و اصولا جمعی که دوستم نداشته باشن و نمیتونم تحمل کنم .

پیمان _ ولی فکر کنم این دفعه کاملا برعکس باشه چون اون جمع شدیدا دوستت دارن .

_ نه اشتباه میکنی اون جمع من و دوست ندارن .. فقط رییس شونه که منو دوست داره .. پس اوناهم برای اینکه اخراج نشن مجبورن دوستم داشته باشن ..

پیمان _ واقعا اینطور فکر میکنی ؟!

ل*بخند محزونی زدم و گفتم :

_ فکر نمیکنم پیمان خان مطمئنم .. وقتی برای کسی مهم باشی سعی میکنه بشناستت .. نه اینکه در موردت قضاوت کنه..

چه خوب ! چه بد !

برای اینکه نگاهم به بهنود نیوفته بلند شدم و وسایل پذیرایی و فراهم کنم ..

پیمان _ کجا میری ؟ تازه داشتیم به جاهای خوب بحثمون میرسیدیم ..

_ دارم میرم وسایل پذیرایی و فراهم کنم اخه مهمونمون یکمی پروواِ !!! الان میگه ازمون پذیرایی نکردن ..

پیمان اصلا کنایه ی منو به خودش نگرفت ..

پیمان _ افرین برو عروس گلم .. منم تعریفتو پیش مادر شوهرت زیاد میکنم ..!!

از این همه پروووییش خنده م گرفته بود .. ال*بته از حق نگذریم یه جورایی کمم اورده بودم پیشش ..

مریم _ یکمی دیر اومدی .. تو ایران فقط قبل از عقد برای فامیل شوهر دل*بری میکنن.پیمان _ اِاِاِ راست میگی پس تو پاشو پذیرایی کن تا ازت پیش مامانم تعریف کنم .

با صدای بلند خندیدیم .

romangram.com | @romangram_com