#کوه_پنهان_پارت_103
مریم _ رودل نکنی عزیزم .. مراقب خودت خیلی باشااا .
پیمان _ مرسی عزیزم .. میدونستم عاشقم شدی .. دیدی بهنود همیشه میدونستم با عشق ازدواج میکنم ..
همتا _ عمو الان با خاله ازدواج کردی ؟!
بهنود _ نه فدات شم این فقط داره از ارزوهاش میگه .
همتا _ اخی ؟! واقعا ارزو داری با خاله مریم عروسی کنی ؟!
دیدم الان شر بپا میشه .. سریع پرچم سفید و بالا اوردم ..
رو به پیمان _ قهوه یا چای ؟!
_ چای لطفا
مجبور شدم از بهنود با نگاه سوال کنم .. نمیخواستم بی احترامی کنم .
بهنود _ منم چای مرسی .
مریم و رعنا هم که میدونستم الان چای میخورن ..
رفتم اشپزخونه و ظرف میوه رو از یخچال خارج کردم و به سالن بردم . و بعد برگشتم سینی چای و ظرف کیک شکلاتی و بردم .
میخواستم سینی رو بگردونم که باز این پیمان نطق کرد..
پیمان _ سارا جان تو بدون چایی گوشای این بهنود و دراز کردی .. بده به این مریم بگردونه بلکه گوشای منم دراز شد..
واقعا نمیشد بهش نخندید .. در حال خندیدن وبدون توجه به حرفش ..به سمتش رفتم تا چای و بهش تعارف کنم ..
در همون حالم صدای بهنود و شنیدم .
بهنود _ خفه شو پیمان جان ..
چای رو جلوش گرفتم .. سعی کردم فقط به سینی نگاه کنم .. اما سنگینی نگاهش و حس میکردم ..
بهنود _ببخشید مریم . این پسرخاله ی من خیلی زود پسرخاله میشه ..
چای و که تعارف کردم و نشستم .. داشتم برای همراز سیب پوست میکندم که زنگ در به صدا در اومد ..
از مانیتور دیدم .. رستمی سرایدار ساختمان بود
_ بله اقای رستمی ؟
رستمی _ سلام خانم یوسفی ..
_ سلام
رستمی _ خانم یوسفی .. الان اقای دکتر یه جلسه اضطراری گذاشتند .. گفتن همه ی ساکنین تا یه ربع دیگه جلوی نگهبانی حضور داشته باشن .
romangram.com | @romangram_com