#کوه_پنهان_پارت_98

اون موقع ام از موقعیت سوءاستفاده کرد و ازم خواست اون ل*باس و جلوی چشماش بندازم اشغالی . مجبور بودم با سازش بر*ق*صم ولی من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم !! به خاطر این خواسته اش ماشینشو پنچر کردم "

_ "رفتیم تمرین ..

تمام روز تمرین میکردیم و شب هام تمام خوابگاه و میذاشتیم روی سرمون .. بابا و اشکانم هر روز میومدن بهم سر میزدن که با گله ی مسئول خوابگاه مواجه میشدن .. منم که اصولا در اینجور مواقع شبیه گربه ی شرک میشدم !!"

بهنود بلند خندید..

بهنود _ میدونم .. اصولا در حال مردم ازاری هستی .

منم ل*بخندی زدم و ادامه دادم :

_ " بابامم بنای نصیحت میذاشت و اشکانم از پشتش تشویقم میکرد و برام ب*و*س میفرستاد .. "

یه دفعه اخمام و توی هم کردم ..

_ "اون اخرین باری بود که مییدمشون انگار بابام بهش الهام شده بود ..

همش منو توی آ*غ*و*شش فشار میداد و

میگفت : سارای من بزرگ شو !! سارای عزیز بابا شیطنت بکن ولی بزرگ شو !!

من نمیفهمیدم چرا اون جوری حرف میزد ولی با حرفاش قل*بم تیر میکشید ..

اشکانم چند دقیقه توی ب*غ*لش منو نگه داشت و گفت:

_" کم تو منو حرص میدادی حالا این همتام لنگه ی خودت شده .."

یه بغض توی گلوم نشسته بود که هر لحظه بزرگ تر میشد ..

_ "نمیدونستم این اخرین باری ِ که میبینمشون وگرنه از آ*غ*و*ششون بیرون نمیومدم . وگرنه به اشکان نمیگفتم "برو بابا دلت خوشه .. من همیشه شاگردی تو رو میکنم .."

وگرنه اونشب بیشتر از روزای دیگه شیطنت نمیکردم ..

ولی بیشتر شیطنت کردم !! که وقتی توی تختم دراز کشیدم دیگه جونی برام نمونده بود ..

یه دفعه زمین لرزید ..

بعدش یه صدای بلندی اومد که باعث شد شیشه های سوله بریزه .. ما هم از ترس سریع اومدیم بیرون .. هرکس هر چیزی که دستش اومد پوشید و از اونجا اومد بیرون .. تازه وقتی اومدیم بیرون .. متوجه اطرافمون شدیم ..

درختای کنده شده رو دیدیم ..

شیشه های ریخته ..

دیوارای ریخته ..

ماشینای چپ کرده .. تلاش برای بیرون کشیدنشون

صداهارو شنیدیم

صدای فریاد "یا حسین" و " یا زهرای " ادما ..

صدای جیغ بچه ها ..

صدای دزدگیر ماشینا ..

romangram.com | @romangram_com