#کوه_پنهان_پارت_97
_ نمیتونم .. بچه ها گرسنه ان وقت ندارم .
بهنود _ پاشو چند تا خیار بشور خودم درست میکنم ..
ابروهام چسبید به موهام !!
وقتی تعجبم و دید .. خودش بلند شد و از توی یخچال خیار برداشت و شست . ظرف خیارای عزیز منو برداشت و توی سطل اشغال خالیش کرد و خودش مشغول پوست کندن خیار شد ..
در همون حالم دستورا رو صادر می فرمود ..
بهنود _ سارا نشین !! پاشو سریع پیازا رو پوست بکن و گوجه هارو خورد کن ..
بعدم با یه ل*بخند کج ادامه داد..
_ال*بته اگه میتونی و ، لهشون نمیکنی ..
دیگه داشت رسما به من توهین میکرد .. یه پشت چشم براش نازک کردم که خنده شو غلیظ تر کرد و مشغول خورد کردن گوجه ها شدم ..ال*بته این بار بدون نقص .
با تمام حواسم داشتم پیازا رو خورد میکردم که با یه لحن جدی گفت :
بهنود _ سارا ؟!
_بله !
منتظر بهش نگاه کردم .. سرش پایین بود .. بعد از چند دقیقه سرشو اورد بالا با یه لحن ارومی ادامه داد :
_ همیشه موقع ترس و ناراحتی ضعف میکنی ؟!
حالا اون بود که منتظر به من نگاه میکرد ...
دلم میخواست براش بگم .. نمیدونم چرا ولی احساس نزدیکی خاصی بهش پیدا کرده بودم .. دیگه اون غربیه دیروز نبود برام .
نفس عمیقی گرفتم و شروع کردم .
_" 17 سالم بود .. یه روز استادمون اعلام کرد ، برای مسابقات قهرمانی کشور که هفته دیگه برگزار میشه ، میخواد برامون اردو بذاره .. که چون برنامه ش فشرده ست باید شبا توی خوابگاه بخوابیم .."
_" رفتیم اردو .. من خیلی خوشحال بودم .. چون بابامو به سختی راضی کرده بودم .. اصلا دوست نداشت شبا پیششون نباشم .. تازه بعد از کلی اشک و ناله و قهرو التماس بابام راضی شد ولی با اشکان کلی دعوا کرد که باعث شده بود من ورزش و شروع کنم .. که حالا به خاطرش باید میرفتم اردو .
به اشکانم مجبور شدم کلی باج بدم .."
بایاداوری اون روز ل*بخندی زدم ..
"یه بلوز داشتم که اشکان شدیدا ازش بدش میومد هرکاری میکرد من دیگه اونو نپوشم موفق نمیشد .. منم چون میدونستم اشکان ازش بدش میاد اونو میپوشیدم .."
خنده ی صدا داری کردم و بهنودم با ل*بخند نگام میکرد..
_" باورت نمیشه حتی یه روز توی خواب ل*باس و توی تنم تیکه پاره کرد ..
منم وقتی دیدم . انقدر جیغ زدم که خودش مجبور شد بره لنگه شو برام بخره .. "
romangram.com | @romangram_com