#کوه_پنهان_پارت_96
_ مریم میدونستی حموم واقعا یه نعمت ِ . وای خدا چه حالی ..
یه دفعه فکم با قالی یکی شد .. بهنود با چهره ی خندون روی راحتی ها نشسته بود ، داشت به من نگاه میکرد ..
بازم طبق معمول هول شدم و زودی سلام کردم ..
بهنودم که ل*بخندش پهن تر شده بود جوابم و داد..اصولا کیف میکرد از این که حال منو بگیره ..!!
ل*بخندش و که دیدم دوسه تا فوش با پدر و مادر نصیب این دوتا الاغ کردم که به من خبر ندادن که مهمان داریم .. بعدم یادم افتاد که بررسی کنم ل*باسم مناسب یا نه ..یه تیشرت صورمه ای تنم بود که عکس کیتی روش بود .. با یه شلوار ورزشی صورمه ای.. موهای بلندمو هم که با حوله پوشونده بودم .. که یعنی از این بدتر امکان نداشت !!!
ولی از اونجایی که من احمقی بیش نیستم !! همون جا جلوی بهنود این حرکت و انجام دادم..
بهنود _ به نظر من که تیپت خوبه !!
هه هه هه بچه پرو
ناخداگاه یه شکلک براش در اوردم که صدای خنده اش بلند شد ..
از مدل خندیدنش خوشم اومد ، ل*بخند زدم .. چون پشتم بهش بود نمیدید در نتیجه پرو هم نمیشد .. به سمت اتاقم رفتم که ل*باسم و عوض کنم .. جلوی این که ضایع شدم ..حداقل جلوی پیمان ابرو داری کنم.
یه تونیک ابی لاجوردی ( به من میگن طرفدار ایتالیاها ) با شلوار جین یخی ویه شال همرنگش هم سرم کردم از اتاق خارج شدم .. اول یه سرک به اتاق بچه ها کشیدم ..
همراز خواب بود .. همتا هم باز داشت سر رعنا رو میخورد .. اهسته ازشون پرسیدم .. ناهار چی میخورن ..؟! رعنا گفت مریم با پیمان رفتن غذا بگیرن !!
مریم چه با این پیمان ِ جور شده !!
بهنود توی سالن نشسته بود و با کنترل تلویزیون مشغول بود.
اصولا این ادم بسیار راحت بود .. دو سه بار به زبونم اومد بهش بگم زیر شلواری میخوای برات بیارم ولی دلم نیومد هرچی باشه مهمون بود ..
رفتم اشپزخونه که تا غذا رو میارن یه سالاد شیرازیم درست کنم .. در همون حالم فکر کردم که ما تا حالا به غیر از پدرای مریم و رعنا و پدر جون ، مرد دیگه ای به خونه راه نداده بودیم خانم همسایه اونجوری باهامون برخورد میکرد .. حالا که دو تا پسر تر گل ورگلم اومده خونه مون ، چه شود !!!
باید برم یه خونه ی ویلای بخرم که یه باغ کوچولو هم داشته باشه .. که هم بچه ها توش راحت باشن و بازی کنن .. هم خودم از دست همسایه های فوضول راحت بشم .. زنگ میزنم به مولایی که هم اینجا رو بفروشه .. همم برام پول بفرسته .. با پول این خونه تنها نمیشه کاری کرد .. به پدر جونم نمیگم .. خودش کلی گرفتاری داره .
بهنود _ بسه دیگه چقدر این خیار هارو ریز میکنی ..
اینقدر غرق فکر کردن بودم که متوجه نشدم کی بهنود روبه روم نشست ؟.. کی این همه خیارا رو ریز کردم .؟
ولی جلوش کم نیووردم .
_ سالاد شیرازی دیگه باید خیار هاش ریز باشه..
بهنود از لحن من خنده ش گرفته بود .
بهنود _ میدونم باید ریز باشه ، نه له !!
_ کجاش این لهِ ؟
بهنود _ الان این ظرف و برگردونی .. اب خیار ازش میچکه .. بعد میگه ریز نیست ..
_ خیلیم عالیه !!
بهنود _ اه من اینو نمیخورماا .. یکی دیگه درست کن ..
پروووووووووووووووووووو .. این و توی دلم گفتم .
romangram.com | @romangram_com