#کوه_پنهان_پارت_94





سر همراز و کاملا توی سینه م فرو کرده بودم .. توی ب*غ*لم فشارش میدادم

.. لرزش همه ی بدنم و گرفته بود.

صداهای اطرافم و میشنیدم .. صدای کوبیده شدن در ماشین .. صدای فریاد های بهنود و پیمان .. صدای سارا سارا گفتنای بابک .. صدای عمو گفتن مریم ..

ولی من سرمو توی موهای همرازم فرو کرده بودم و هیچی نمیدیدم .. در همون حالت عصبی جلو وعقب میرفتم و تکون میخوردم ..

یکی اومد روبه روم نشست .. صدام میکرد ولی من جواب نمیدادم ..

بازو هام و گرفت و از تکون خوردنم جلوگیری کرد .. سرم و اوردم بالا نگاش کردم ..

بهنود _ سارا اروم باش .. همراز خوبه .. هیچ اتفاقی نیوفتاده .. ببین نگاش کن ..

اروم همراز و از خودم دور کردم .. کبود شده بود .. یه جیغ کشیدم و بازم به خودم فشردمش ..

بهنود سعی میکرد ارومم کنه .. ولی من همراز و بیشتر به خودم فشار میدادم .. یه دفعه ای یه نفر همراز و از ب*غ*لم کشید .. جیغ های منم بلندتر شد .. که یه طرف صورتم سوخت !!

بهنود _ اروم باش سارا خوب ! هیچ اتفاقی نیوفتاده همه خوبن .. ببین .. همرازم خوبه .. نگاش کن .

نگام رفت سمت پیمان که همراز و ب*غ*ل کرده بود ..

بعداز اون سیلی تازه اشکام راه خودشون پیدا کرده بودن .. با همون چشمای اشکی به بهنود که روبه روم زانو زده بود نگاه کردم .. بهنودم بدون معطلی منو توی آ*غ*و*شش کشید و گذاشت روی سینش اشک بریزم .. در همون حالم بادستاش پشتم و میمالید برای اینکه اروم بشم .. و اروم شدم ..

نفس عمیقی کشیدم و خودم و از ب*غ*لش کشیدم بیرون .. به خودم اوومده بودم تازه خجالت برام معنا پیدا کرده بود .. بدون اینکه به کسی نگاه کنم ، بلند شدم .. همراز گریه میکرد و دستاشو به سمت من برای ب*غ*ل کردنش دراز کردم .. به سمتشون رفتم .

وقتی ب*غ*لش کردم .. روی دستام نگهش داشتم و همه ی بدنشو کنترل کردم ..انگار میخواستم از سالم بودنش مطمئن بشم .

همراز _ مامان ؟!

_ جان مامان .. عزیزم خوبی ؟! الهی مامان فدات شه .

تند تند روی سرو صورتش ب*و*سه میزدم .. ترس از دست دادنش هم منو نابود میکرد .. همش خدارو شکر میکردم که طوریش نشده .. اینکه بازم طبق معمول بی حس نشدم و همراز از دستم پرت نشده.

تازه متوجه اطرافم شدم .. شانس اوردیم که خیابون فرعی بود .. مدرسه هم هنوز تعطیل نشده بود .. به خاطر همین ادمای زیادی دور برم جمع نشده بودن .

بابک اومد سمتم .. گوشه ی ل*بش خونی بود .

بابک _ سارا خوبی ؟! ببخش سارا جان .. فقط میخواستم شوخی کنم .. فکر نمیکردم اینقدر بترسی .

اینقدر لحنش محزون بود که نتونستم چیزی بهش بگم .

شانس اورد هنوز ضعف داشتم و گرنه یه سیلی بابت شوخیه مسخره ش بهش میزدم ..

پیمان کنارش ایستاده بود با حرص بهش نگاه کرد و روبه من گفت :سارا جان بهتره بری توی ماشین بشینی .. هوا گرمه همخودت اذیت میشی هم همراز ..

یکی دستشو پشتم گذاشت و منو به سمت ماشین هدایت کرد .. منم بدون هیچ مقاومتی رفتم .. تازه وقتی درو برام باز کرد و من نشستم متوجه شدم که بهنود بود.

بهنود _ چند دقیقه استراحت کن تا همتارو بیارم بریم ..

باسر تایید کردم .. با نگاهم اونو که به سمت مدرسه میرفت بدرقه میکردم که در باز شد .. رعنا اومد توی ماشین .. تعجب کردم رعنا اینجا چیکار میکنه .

romangram.com | @romangram_com