#کوه_پنهان_پارت_92

_ اب رفته هرگز به جوی برنمیگرده .. حداقل برای من این طوری ِ .

یه نگاه عمیق بهم کرد ..

بهنود _ از تصمیمی که گرفتی مطمئنی ؟! شاهین پسر خوبیه .

_ بله من تصمیمو گرفتم .. بعدم با دندونای کلید شدم گفتم : خدا برای مادرش نگهش داره .

پیمان بلند خندید .. بهنودم ل*بخند زد ..

اونا خندیدن ولی من از درون در حال سوختن بودم .

پیمان _ یه لحظه یاد مادربزرگم افتادم .. سارا تو دقیقا چند سالته ..

واقعا که توی عوض کردن جو استاد بود ..

_ 22سال .

پیمان _ واقعا پس این بهنود حق داره که بهت میگه مامان کوچولو .

به بهنود نگه کردم ..

در حال خندیدن ماشین و روشن کرد و راه افتاد ..

بهنود _ برای مامان بودن خیلی کوچولوِ دیگه !!

ل*بخند زدم .. نمیخواستم بیشتر از این غرورم جریحه دار بشه .

_ مگه بدِ این طوری میتونم با نتیجه هامم بازی کنم ..

پیمان _ بعد میگه من شیطون نیستم .. این تو نود سالگی هم میخواد بازی کنه ..

خندیدیم ..

من با وجود همتا سی و خورده ای سالگی مادربزرگ میشم .. پس با این حساب برای نتیجه م همش پنجاه سالم بیشتر نیست .

بهنود ادرس مدرسه رو پرسید .. بدون حرفی دادم .. همراز خواب بود .. اینجاهم اگه پیاده میشدم .. ماشین گیرم نمیومد اذیت میشدم ..

پیمان برگشت چیزی بگه که گوشی بهنود زنگ خورد ..به من نگاه کرد .

بهنود _ شاهینه !!

پیمان بازم زد روی اسپیکر .. نگاهم و ازش گرفتم و به بیرون دوختم ..

بهنود _ چی شده شاهین ؟!

شاهین _ بهنود .. سارام از دستم رفت .. دیگه نمیخواد بیاد شرکت .. من بدون اون چیکار کنم ..؟ اب پاکی رو روی دستم ریخت .. بدون اون شرکت شده خونه ی ارواح !!

بیا احمق ، زن نمیخواد که .. دلقک میخواد برای خونش ..!!!

بعد این ناشوهر ما هی میگه پسر خوبیه !!

سنگینی نگاهشون و حس میکردم ولی رومو برنگردوندم .. ازش بدم اومده بود .. بی لیاقت ترین ادمی بود که به عمر دیده بودم .. حتی اگه به من احساسی هم نداشت .. نباید اینقدر راحت به دوستش اجازه میداد در مورد من حرف بزنه ..

بهنود _ با اون رفتاری که مادرت کرد .. نبایدم توقع داشته باشی که بیاد روبه روت و " بگه عزیزم کی میای خواستگاریم؟ "

romangram.com | @romangram_com