#کوه_پنهان_پارت_90
به بهنود تویِ ایینه نگاه کردم .. نگاش به روبه روش بود ولی داشت میخندید ..
پیمان که هنوز داشت میخندید .. بریده بریده گفت .. پس .. به تو .. رفته که این جوری .. شیطون .. شده .
فکم با کف ماشین یکی شده بود .. همش داشتم فکر میردم .. من کی جلوی اینا شیطونی کردم که اینجوری گفت ؟!
پیمان وقتی دید ساکت شدم ، بیشتر خندید .. انگار این ادم ذهن خونه ، چون بلافاصله بعدش گفت :
پیمان _ شاهین برامون گفته بود که چه بلاهایی سرشون اوردی ..
چشمام بی اراده به سمت بهنود کشیده شد .. بازم داشت میخندید ..
نمیدونستم باید خجالت بکشم .. یا به خاطر یاد اوری بلا هایی که سر شاهین در اوردیم، بخندم.
بلاخره دومین راه حل انتخاب کردم و خندیدم .
پیمان _ دیدی درست گفتم که به تو رفته ..
یهو خنده م قطع شد ..
_ نه ! به من نرفته .. به پدرش رفته .!
با یاد اوری اشکان یه بغض کهنه توی گلوم نشست .. نفس عمیقی کشیدم تا از ریزش اشکام جلوگیری کنم .
_ من توی شیطنت انگشت کوچیکه ی اشکانم نمیشدم ..
پیمان _ متاسم . خدا رحمتشون کنه ..
پس درست حدس زده بودم .. پیمان از همه چیز من خبر داشت .. فقط هنوز از نسبتش با این خانواده خبر نداشتم ..
بهنودم یه" متاسفم ، خدا رحمتشون کنه ی "زیر ل*بی گفت
_ ممنون .
دیگه هیچ کسی حرفی نمیزد .. انگار کسی حرفی برای گفتن نداشت ..
منم توی خاطرات گذشتم غرق شدم .. تا اینکه گوشیم زنگ خورد ..
شماره ی همون ناشناس بود ..
یه سرفه ی کوتاه کردم که صدام صاف بشه .
_بفرمایید .
صدای نفس عمیق کشیدن کسی پشت گوشی میومد.
_ الو ..
بازم جوابم همون بود ..
_ الو .. چرا حرف نمیزنید ؟
مکث کردم .. بهنود و پیمانم کنجکاو شده بودن .. بهنود نگاهشو از ایینه نمیگرفت و کلا همه ی حرکات منو زیر نظر داشت .. منم فقط به اون نگاه میکردم .. نمیدونم چرا از توجه ش خوشم میومد !!
_ببینید من نمیدونم شما کی هستین .. لطفا دیگه مزاحم نشین .. اگه یه بار دیگه شمارتون و روی گوشیم ببینم .. مطمئن باشین دیگه مودبانه برخورد نخواهم کرد !!
romangram.com | @romangram_com