#کوه_پنهان_پارت_89


ترجیح دادم حرف و عوض کنم .

_ کاری داشتی؟

یه خنده محو نشست روی ل*بش .. حتما با خودش گفت کم اورد .. که این همه شاد شد ..

بهنود _ خواستم بگم من و پیمان میریم بیرون . شمارم میرسونیم ..

اصلا نایستاد که جواب بگیره .. ال*بته لحنش طوری بود که اصلا جنبه ی پیشنهاد نبود .. دستور بود !!

ماهم که مطاع به امر بودیم ..!! اینکه چیزی نگفتیم .

بعد از این که رفت ، تازه به این فکر افتادم .. من که درو بسته بودم .. کی درو باز کرد که من متوجه نشدم ..

به همراز نگاه کردم .. دختر نازم یه پیرهن گل*به ای تنش بود .. که پر بود از چینای توری سفید .. موهای روشنشم با گل سرای صورتی درست کرده بودم .. واقعا که خوردنی شده بود .. ولی اصلا به چشم پدرش نیومد .. شاید چون یه گوشه نشسته بود و با عروسکاش بازی میکرد .. ندیدش .

وگرنه هیچ پدری نمیتونه اینقدر راحت از دخترش بگذره .

ب*غ*لش کردم و از اتاق اومدم بیرون .. اونا هم اماده جلوی در ایستاده بودن ..

بهنود یه شلوار جین صورمه ای پوشیده بود با یه بلوز مردونه ی سفید .. که استیناشو تا ارنج تا زده بود .. موهاشم بالایی زده بود .. عطرم که در حد خفه گی زده بود ..

پیمان یه شلوار جین ابی روشن و یه تیشرت سفید و کت سفید روش ..

الحق که جفتشون خوشتیپ بودن .. و ال*بته خوشبو !!

پیمان به سمتم اومد که همراز و از ب*غ*لم بگیره ولی طبق معمول همراز من خسته بود و از ب*غ*ل من تکون نمیخورد .

پیمان _ ای پدر سوخته ببین .. بازم نیومد توی ب*غ*لم .

بهنود _ اووی از خودت مایه بذار !!

وای من نمیدونستم از خوشی چیکار کنم .. این بلاخره نسبت به همراز یه عکس العملی نشون داد .. یعنی قبول داره که پدرشه ؟!

بعد از اون حرفش انگار پشیمون شده بود از گفتش چون سریع از خونه خارج شد.. نگام به پیمان افتاد .. که با ل*بخند به من نگاه میکرد..

سرمو انداختم پایین و به سمت در رفتم .. "این اخر با ل*بخنداش دیوونه م میکرد" ..

پایین که رفتم .. بهنود جلوی در به ماشینش تکیه داده بود .. رفتم جلو بدون هیچ حرفی روی صندلی عقب نشستم .. بهنودم ماشین و دور زد و سوار شد .. پیمانم نشست روی صندلی جلو ..

_ اگه ممکن منو سر خیابون ال*برز پیاده کنید..

بهنود که اصلا حرفی نزد ..

پیمان _ اونجا برای چی ؟! مگه خونه ت .. توی خیابون مولایی نیست ؟!

_ چرا همتا مدرسه س باید برم دنبالش..

پیمان _ هرروز میری دنبالش ؟! چرا براش سرویس نگرفتی ؟!

_ گرفتم .. اما چند بار راننده سرویسشو به قول خودش فرستاد روی هوا !! اینه که دیگه هیچ سرویسی قبولش نمیکنه!!

پیمان چنان زد زیر خنده که همراز بچه م چرتش پارشو .. خودشو بیشتر چسبوند به من . حال من هم از حرکت همراز خنده م گرفته بود هم از خنده ی پیمان ..


romangram.com | @romangram_com