#کوه_پنهان_پارت_346
وقتی که یه دل سیر گریه کردم .. اروم شدم ... ازش جدا شدم.
اما بازم ناراحت بودم .
بهنود هم وقتی دید اروم شدم .. ماشین و راه انداخت و با اخمهایی در هم رانندگی کرد ..
چند دقیقه ای ، هیچ کدوم چیزی نگفتیم ..
چند دقیقه ای که فکر کنم برای هردومون ..به خصوص من لازم بود تا ارامشم و دوباره بدست بیارم . تا اینکه بهنود دوباره به حرف اومد :
بهنود _ " میدونم .. الان چه احساسی داری .. اما دلم میخواد به منم حق بدی .. یه روز مادرم زنگ میزنه و میگه با یه دختر که نمیشناسمش همچین قراری گذاشته ..
و فقط از من میخواد که حالا که خودم نیستم بچه امو برای اونا بذارم ."
واقعا درکش میکردم .. ولی هنوزم کاری که میخواست باهام بکنه ، برام قابل هضم نبود و لرزبه تنم مینداخت .
یه فشار به دستام وارد کرد و ادامه داد :
بهنود _ " خوب منم شرایط خوبی نداشتم .. میترسیدم ، از همه چیزهایی که دیده بودم و شنیده بودم .. از عاقبتی که مجبورم میکرد به خاطرش همه ی اینده و موقعیتمو رها کنم ."
ل*بخند زدم .. اونم با دیدن ل*بخندم ادامه داد :
بهنود _" ولی سارا ، حالا میدونم که حاضرم همه ی زندگیمو بدم که ل*بخند رو ، روی ل*بای تو ببینم . میدونم که حتی حاضر نیستم یه لحظه نداشته باشمتون . حتی با اون همه موقعیت های خوبی که قبلا داشتم ، حاضر نیستم دیگه به اون زندگی برگردم ."
به ابراز احساسش ل*بخند زدم .
بهنودم دستامو که توی دستش بود ، بلند کرد و روشو طولانی ب*و*سید .
بهنود _ "همیشه دلم میخواست خودم همسرمو انتخاب کنم .. مخصوصا وقتی که شاهین برامون از دختر مورد علاقه اش میگفت .. شاهین همیشه برامون میل میزد و از تو کارات میگفت ."
به حرف اومدم .
_ میدونم .. پیمان برام گفته بود .
سری تکون دادو ادامه داد :
بهنود _ "منو پیمان همیشه سرمون توی لاک خودمون بود .. شاهینم که با ما بود اینطوری بود .. تا سر به زیرتر .. واسه همین همیشه باری منو پیمان جال*ب بود که بدونیم این دختری که تونسته نظر شاهین و جل*ب کنه کیه ..
همیشه با اشتیاق به حرفاش گوش میدادیم .. حتی بعضی از فیلماتونم برای ما ارسال کرده بود .. به گمان خودش ماهم اون دوتا دوستت و انتخاب میکنیم .
باورت میشه .. من مامانم همیشه عکس و فیلمای همسرو بچه مو برام ارسال میکرد نگاه نمیکردم .. ولی با اشتیاق به تصاویر دختر مورد علاقه ی شاهین نگاه میکردم .. با پیمان براشون نقشه میکشیدم .. بدونه این که بدونم این دختر شیطون و در عین حال خانم و با وقار همسر خودمه .. سهم منه .. نه سهم دوستم ."
بهم نگاه کرد و با ل*بخند گفت :
بهنود _" بدون اینکه بدونم توی دلم همش حسرتش و داشتمو به شاهین قبطه خوردم که موقعیتشو داشته ، خودش همسرشو انتخاب کنه . ولی من نه .
نه اون دختری رو میپسندیدم که مادرم برام انتخاب کرده بود و نه از دخترای اطرافم خوشم میومد .
یادمه حتی یه روزی که همراز و که مریض شده بود برده بودیش شرکت .. تازه اون موقع شاهین فهمیده بود که تو ازدواج کردی .. دنیا سرش خراب شده بود .. ما هم براش خیلی ناراحت بودیم .. ولی پیمان بهش گفت " تحقیق کن شاید از همسرش جدا شده باشه " .. بعد از چند روز دوباره خبر داد که اره از همسرش جداشده .. خیلی خوشحال بود .. ما هم براش خوشحال بودیم .
بعد هم که اومدم و توی اون شرایط دیدمت ..
باور میکنی اون شب چقدر ندونسته به خودم فوش دادم که تو این شرایط تنهات گذاشتم ."
خنده ام گرفته بود .. واقعا عجب داستانی شده بود ..
romangram.com | @romangram_com