#کوه_پنهان_پارت_347


_ زن و شوهری که همدیگرو نمشناسن ... ولی پدرو مادرن

بهنود ل*بخند زد .





بهنود _"واقعا عجب داستانی شد .. مردی که حسرت همسر خوشو میخورد .. مردی که به خودش لعنت میفرستاد .

میدونی ، وقتی برگشتم خونه واقعا هنوز حالم خراب بود .. اما با دیدن همتا و همراز کوچولومون ، انگار دنیا رو بهم داده بودن .. همه چیز یادم رفت .. بعدم که همش توی خونه چشم میچرخوندم تو رو ببینم .. راستش کنجکاو بودم ببینمت .. ولی نبودی .. غرورم هم بهم اجازه نمیداد که ازت بپرسم .. فقط چشمام به در بودی که زودتر برگردی .

بعد هم که با اون چهره ی اشنا اومدی و چشمای پف کرده تو که دیدم ، تازه فهمیدم که مردی که همش فکر میکردم به خاطر از دست دادن تو ادم بدبختیه .. خودمم .

و دختری که این همه حسرتشو کشیدم زن خودمه !"

به یاد اونشب و خاطره شو و حال بدم که میافتادم .. همه ی وجودمو ناراحتی میگرفت ..

_ پس برای همین حسرت هات بود که میخواستی منو تقدیم شاهین کنی ؟!!

بهنود ماشین و دوباره نگه داشت و برگشت سمتم و منو به سمت خودش کشید :

بهنود _ " الهی بهنود بمیره که تو رو این همه اذیتت کرده ؟!

ولی به جان خودت که از همه دنیا برام عزیزتری .. همش به خاطر شب بدی بود که گذرونده بودم .. تمام شب داشتم به عشق عمیقی که شاهین بهت داشت فکر میکردم و احساس خامو نپخته ای که خودم بهت داشتم ..

همش فکر میکردم که شاهین از من محق تره ..

اما بعدش با هر بار دیدنت احساس میکردم که بهت علاقه دارمو حاضر نیستم تو رو با کسی تقسیم کنم .. حتی با شاهین که میدونستم این همه دوستت داره .

حتی وقتی که حس میکرد که تو ممکنه به شاهین علاقه مند باشی اتیش میگرفتمو دوست نداشتم یه لحظه هم تنهات بذارم که به اون فکر کنی . "

بعد هم چند دقیقه توی سکوت نگاهم کردو با همه ی وجودش بهم گفت :

بهنود _ سارا فکر میکنی بتونی منو به خاطر همه ی اشتباهاتم ببخشی ؟!!

با ل*بخند گفتم :

_ اوووووم نمیدونم .. باید فکر کنم ..

و خودمو متفکر نشون دادم .. که یه دفعه بهنود فاصله اشو با صورتم کم کردو ل*بامو نرم ب*و*سید .

بهنود _ گفتم اینجوری نکن .

و بازم منو ب*و*سید .. این بار ولی طولانی تر و با همراهی من .



romangram.com | @romangram_com