#کوه_پنهان_پارت_345
برگشت و بهم نگاه کرد .
بهنود _ من غلط میکنم از تو بدم بیاد .
خندیدم
_ جدی پرسیدماا
بهنود چند لحظه مکث کرد .. انگار داشت فکر میکرد .. نفس عمیقی کشید و گفت :
بهنود _" من اصلا نمیشناختمت که بخوام ازت بدم بیاد یا خوشم بیاد .. فقط میدونستم که خیلی از دخترا هستن که به خاطر موقعیت اجتماعی من میخوان بهم نزدیک بشن .. و چه راهی بهتر از مامانم ."
برگشت نگام کرد .. نمیدونم توی چهره ی من چی دید که بلند زد زیر خنده .. منم خنده ام گرفته بود ولی انگشت اشاره امو روی بینیم گذاشتم وبه سمت بچه ها اشاره کردم .
بهنود که حالا کمی اروم تر شده بود گفت :
بهنود _" اونجوری نگام کردی خنده م گرفت .. به خاطر اعتماد به نفس بالام نبود که فــ ـقــــ ـطــ !!!! "
بازم خندیدیم .
بهنود _ "توی دوستام زیاد دیده بودم .. دخترایی که ظاهرا خوب بودن ولی وقتی وارد یه محیط بزرگتر میشدن زود خودشونو گم میکردن . فکر میکردم ارزش عشق ادمو ندارن ."
خودمو لوس کردم و ل*ب برچیدم .
_ اون وقت از کجا فهمیدین من اون طوری نیستم .
بهنود _"الهی من قربون این ناز کردنت بشم .. ببین امشب میتونی با این کارات مارو به کشتن بدی یا نه ؟!"
درحال خنده بودیم که یهو بهنود جدی شد .
بهنود _ "سارا من واقعا نمیدونم چی شد .. یا اصلا از کی تو شدی همه ی زندگیم .. اما فقط میدونم که با همه ی وجودم مقاومت میکردم .. نمیدونم شاید برای اینکه انتخاب مادرم بودی .. یا اینکه یه وسیله برای برگردوندن من .. "
یه اخم روی پیشونیش نشست ، که نشون میداد چقدر گفتن این حرف ها براش سخته .
بهنود _ "اولش فکر میکردم که قصدت فقط نزدیک شدن به منه .. ولی بعد که ازم وکالتنامه برای طلاق و حضانت همراز خواستی ، با خودم فکر کردم از این زنایی که تو این دنیا به هیچ چیزی به غیر از تولید مثل فکر نمیکنن و واقعا هم به درد هیچی دیگه نمیخورن ."
اگه بگم حالم بد نشده بود ، دروغ گفتم .. اما وقتی که فکر میکردم اون که منو نمیشناخت پس حق داشت هر جور بخواد راجع به من فکر کنه ، اروم میشدم .
بهنود اما بدون توجه به حالت من ادامه داد :
بهنود _ "راستش میخواستم لج کنم و به جای اسپرم خودم برای یه نفر دیگه رو بفرستم ."
حس کردم بدنم لرزید .. حتی فکر کردن بهش هم سرما رو به قل*بم میشوند .
بهنودم انگار این سرما رو از دستام حس کرد که سریع به سمتم برگشت و با دیدن من که حالا اشکام هم روی گونه ام جاری بود ، ماشین و به شونه ی خاکی کشوند و نگه داشت ..
منو به آ*غ*و*شش کشید و روی صورتم و تند ب*و*سید . تندتر از قبل توضیح داد :
بهنود _ "میدونم .. میدونم .. ولی به جون همراز فقط یه فکر احمقانه بود .. ولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که حتی بیشتر یه فکر باشه .. یعنی تو نذاشتی .. اینکه به مامان تاکید کرده بودی که حتما بعد از عقدمون باشه . باعث شد حتی به خاطر فکر کردن بهش ، خودم لعنت کنم ..
سارای من ، باور کن الانم ، هربار که همراز و میبینم و بهم میگه بابا .. میخوام بمیرم .
گریه م بیشتر شد .. بهنودم منو بیشتر به خودش فشرد و مداوم با بغض میگفت " ببخشمش " "
romangram.com | @romangram_com