#کوه_پنهان_پارت_344

پدرجون _ دعای خیر منو مادرت همیشه پشت سرتونه پسرم .. برید خدا پشت و پناهتون .

همتا و همرازو که از بس شیطنت کرده بودن از خستگی به خواب رفته بودن ، از ب*غ*ل پیمان و مریم گرفتیم ..

ولی همون جا همتا درحالت خواب و بیداری کلمه ای رو به زبون اورد که حس کردم بهنود و به عرش برد .

وقتی بهنود داشت همتا رو از ب*غ*ل پیمان میگرفت ، همتا با شنیدن صدای بهنود گفت :

همتا _ بـابـا ...

بهنود هم با همه ی وجودش گفت :

_ جـــــــــ ـان بــــ ـابـــــ ـا !!

بعد هم اشک بود که از گونه های منو مریم وسوری جون جاری بود .. اما من در کنارش ل*بخند هم میزدم .. چون انگار فقط من بودم که دیده بودم ل*بخند از سر رضایت اشکــــ ـان رو .





توی ماشین نشسته بودیم و بهنود با دستی که روی دنده گذاشته بود دست منو هم گرفته بود .

هردو به تاریکی که با چراغهای ماشین کمی روشن شده بود ، چشم دوخته بودیم .

به سمتش چرخیدمو تکیه امو به در دادمو نگاهمو به نیم رخش دوختم ..به این فکر کردم که واقعا این مرد جذاب و دوست داشتنی الان دیگه برای منه؟!!

بهنود انگار نگاه خیره ی منو حس کرد که برگشت و با ل*بخند نگام کرد :

بهنود _ مگه نگفتم تا اطلاع ثانوی حق نداری اون طوری نگام کنی ؟!

خندیدم .

بهنود _ به چی فکر میکردی ؟!

_ به این که دیگه الان مال منی ، مَرد منی ،

و با شیطنت اضافه کردم :

_ اینکه چطوری برات دام پاشیدمو دل*بری کردم تا بدستت اوردم !!

خندید

بهنود _ شیطون !!

نفس عمیقی کشیدمو میخواستم سوالی رو که سالها بود ذهنمو مشغول کرده بود بپرسم .

_ بهنود یه سوال بپرسم ؟!!

بهنود _ اگه سخت نباشه !!

_ سخت نیست

بهنود _ پس بپرس !

_ چرا اون اوایل ازم بدت میومد ؟!!

romangram.com | @romangram_com